~ ماتیلدا ~
~ نوشتهی رولد دال ~
نگاهی که والدین ماتیلدا بهش داشتند، در واقع بیشتر از یه زخم نبود. یه زخم چیزیه که تو مجبوری بهش کاری نداشته باشی، تا زمانش برسه و بتونی جداش کنی و بندازیش بره.
بعضی نویسندهها فقط داستان نمینویسند؛ بخشی از کودکی آدم را میسازند. رولد دال برای من دقیقاً یکی از همانهاست. فکر میکنم سهم بزرگی از خاطرات شیرین کتابخوانی کودکیام را مدیون او باشم و ماتیلدا شاید یکی از تأثیرگذارترین کتابهایی باشد که آن سالها خواندم.
داستان دربارهی دختربچهای به نام ماتیلدا است؛ دختری باهوش، کتابدوست و متفاوت که در خانوادهای زندگی میکند که نه او را میفهمند و نه برای استعدادهایش ارزشی قائلاند. ماتیلدا از همان سالهای کودکی، تقریباً به تنهایی خواندن و نوشتن را یاد میگیرد و بیشتر وقتش را میان قفسههای کتابخانه میگذراند. اما هرچه داستان جلوتر میرود، میفهمیم که استعدادهای او فقط به کتاب خواندن محدود نمیشود…
آن روزها زندگی کردن جای ماتیلدا برایم رؤیایی بود. اینکه یک دختر کوچک، با وجود همهی تنهاییهایش، پناهش را در کتابها پیدا کند، ساعتها میان صفحاتشان زندگی کند و حتی از انرژی حاصل از خواندن بتواند با چشمانش اشیا را جابهجا کند! برای من اینها فقط عناصر یک داستان فانتزی نبودند؛ انگار رولد دال داشت به من میگفت کتابها میتوانند آدم را قویتر کنند، حتی اگر هیچکس اطرافش او را درک نکند.
چیزی که همیشه در داستانهای رولد دال دوست داشتهام، این است که دنیا را از چشم یک کودک میبینند. بزرگترها همیشه عادل، مهربان یا عاقل نیستند و بچهها هم همیشه موجودات ضعیفی نیستند که منتظر نجات بمانند. در دنیای او، هوش، تخیل، شجاعت و مهربانی میتوانند دنیا را تغییر بدهند.
ماتیلدا هم از همان کتابهایی است که تلخی و شیرینی، ترس و امید، خنده و اشک را کنار هم میگذارد و بدون اینکه شعار بدهد، یادآوری میکند که دانستن، فکر کردن و کتاب خواندن میتواند زندگی آدم را عوض کند.
هنوز هم بعد از این همه سال، هر وقت اسم ماتیلدا یا رولد دال را میشنوم، همان حس شیرین کودکی برمیگردد؛ حس دختری که باور داشت اگر به اندازهی کافی کتاب بخواند، شاید روزی بتواند دنیا را، اگر نه با چشمهایش، دستکم با ذهنش تکان بدهد.
نوشته شده در جولای 14, 2026
توسط نرجـس
~ سلحشوران پارلهآن ~
~ نوشتهی علی خواسته ~
بعضی وقتها قیمت غلبه بر اهریمن، گذشتن از زندگی ست!
گاهی یک کتاب را میخوانی، تمامش میکنی، اما تا چند روز هنوز در دنیای آن زندگی میکنی. سلحشوران پارلهآن برای من دقیقاً از همان کتابها بود؛ از آنهایی که بعد از بستن آخرین صفحه، شروع کردن یک کتاب جدید سخت میشود، چون ذهنت هنوز بین شخصیتها و اتفاقات داستان جا مانده است.
راستش را بخواهید، اگر فقط قرار بود از روی جلد دربارهی این کتاب قضاوت کنم، شاید هیچوقت سراغش نمیرفتم. اما خوشحالم که این بار ظاهر کتاب را ملاک قرار ندادم، چون یکی از بهترین تجربههای نوجوانیام را مدیون همین تصمیم هستم. (البته عکس کتاب را الان با طرح جلد جدید آپلود کردم.)
سلحشوران پارلهآن نوشتهی علی خواسته و منتشرشده توسط نشر افق، یک رمان فانتزی نوجوان است؛ اما نه از آن فانتزیهایی که صرفاً از آثار خارجی الهام گرفته باشند. این کتاب دنیایی مستقل و باورپذیر خلق میکند که در کنار حالوهوای فانتزی، رگههایی از فرهنگ، هویت ایرانی و مفاهیم ملی و مذهبی هم در آن دیده میشود؛ ترکیبی که کمتر در ادبیات فانتزی ایران با آن روبهرو شدهام.
داستان دربارهی پسری به نام فرتیاد است؛ نوجوانی با تواناییای متفاوت که در پی اتفاقی مهم، همراه گروه پارسامین، فرمانروای سرزمین پارلهآن، راهی سفری پرخطر میشود. از همینجا ماجرا آغاز میشود و کمکم لایههای مختلف این جهان پیش روی خواننده باز میشوند.
یکی از چیزهایی که بیشتر از همه دوست داشتم، جهانسازی کتاب بود. نویسنده فقط یک دنیای خیالی نساخته؛ برای آن قانون، تاریخ، آدابورسوم، موجودات و حتی منطق خودش را هم تعریف کرده است. با این حال هیچوقت احساس نمیکنید وسط یک کتاب آموزشی گیر افتادهاید. همهچیز بهاندازه و درست در زمانی که لازم است وارد داستان میشود.
تعلیق داستان هم فوقالعاده است. نویسنده اطلاعات را ذرهذره در اختیار خواننده میگذارد و هر بار که فکر میکنید حالا دیگر همهچیز را فهمیدهاید، اتفاق تازهای شما را غافلگیر میکند.
شخصیتها هم از نقاط قوت کتاب هستند. هیچکدام کاملاً سفید یا سیاه نیستند و هرکدام گذشته، ترسها، ضعفها و انگیزههای خودشان را دارند. تغییرات شخصیتها هم بهقدری طبیعی اتفاق میافتد که احساس نمیکنید نویسنده صرفاً برای رساندن داستان به پایان، آنها را تغییر داده باشد.
سلحشوران پارلهآن از آن کتابهایی است که هم هیجان دارد، هم جهانسازی قوی، هم شخصیتهایی که مدتها در ذهن میمانند. اگر به داستانهای فانتزی علاقه دارید، به نظرم این کتاب یکی از بهترین گزینههای ایرانی است که میتوانید بخوانید.
نوشته شده در جولای 13, 2026
توسط نرجـس
~ مجموعه کتابهای دفترخاطرات بچه لاغرمردنی ~
~ نوشتهی جف کینی ~
میترسم یک آدم مزخرف مچ مرا با این کتابچه و نوشتهی مسخره روی جلدش {دفترخاطرات} بگیرد!
«دفتر خاطرات بچه لاغر مردنی» برای من از آن کتابهای فراموشنشدنی است. بوی تابستانهای دوران نوجوانیام را میدهد؛ همان روزهایی که یکی از بزرگترین بهانههایم برای رفتن به کتابخانه، گرفتن جلد بعدی این مجموعه بود. هر بار که یکی از جلدهایش را تمام میکردم، بیصبرانه منتظر بودم دوباره به کتابخانه بروم و ماجراجویی بعدی گرگ هفلی را شروع کنم. هنوز هم با دیدن جلدهایش، انگار بخشی از همان تابستانهای بیدغدغه زنده میشود.
من همیشه این مجموعه را با ترجمهی نسرین مهاجرانی از نشر پیدایش خواندهام و راستش با ترجمههای دیگرش ارتباط چندانی برقرار نکردهام. شوخیها، لحن گرگ و حالوهوای داستان برای من همیشه با همین ترجمه گره خورده است.
این مجموعه، خاطرات پسری به نام گرگ هفلی را روایت میکند؛ البته گرگ اصرار دارد که اینها «خاطرات» نیستند! از نظر او، خاطرهنوشتن کار دخترهاست و او فقط دارد اتفاقات زندگیاش را ثبت میکند تا وقتی در آینده پولدار و معروف شد، بهجای جواب دادن به سؤالهای خبرنگارها، دفترهایش را دستشان بدهد!
همین نگاه خودشیفته، خیالپرداز و بامزهی گرگ از همان صفحههای اول، لحن کتاب را مشخص میکند. او همیشه خودش را قهرمان ماجرا میبیند، برای فرار از دردسرها نقشه میکشد و تقریباً در همهی نقشههایش هم شکست میخورد. اما همین شکستها و سوءتفاهمهای روزمره، داستان را آنقدر خندهدار میکنند که خواننده مدام منتظر دردسر بعدی میماند.
یکی از دلایلی که این مجموعه را دوست دارم این است که برخلاف خیلی از کتابهای کودک و نوجوان، سعی نمیکند مدام درس اخلاق بدهد. فقط زندگی یک نوجوان معمولی را با تمام حسادتها، اشتباهها، رویاهای بزرگ، دوستیها، دعواهای برادری – گرگ دو برادر، یکی بزرگتر و یکی کوچکتر از خودش دارد- و دردسرهای مدرسه نشان میدهد؛ آن هم با طنزی که هم برای نوجوانها جذاب است و هم بزرگترها را میخنداند.
تصویرهای ساده کتاب هم بخش مهمی از جذابیت آن هستند. این نقاشیهای کوچک فقط تزئین متن نیستند؛ گاهی یک تصویر بهتنهایی شوخیای را کامل میکند که شاید با چند خط توضیح هم به همان اندازه بامزه از آب درنمیآمد.
اگر تا امروز این مجموعه را نخواندهاید، به نظرم فرقی نمیکند چند سالتان باشد. احتمال زیادی دارد که بعد از چند صفحه، خودتان را در حال خندیدن به دردسرهای گرگ هفلی پیدا کنید؛ و اگر مثل من آن را در نوجوانی خوانده باشید، ورق زدنش میتواند شما را دوباره به روزهای گرم نوجوانی ببرد.
از روی این مجموعه، هم فیلمهای سینمایی ساخته شده و هم چند انیمیشن. اگر بخواهم بین فیلمها انتخاب کنم، فقط نسخههایی را دوست دارم که دوون بوستیک نقش رودریک (برادر بزرگتر گرگ) را بازی میکند؛ به نظرم او دقیقاً همان شخصیتی را که موقع خواندن کتاب در ذهنم ساخته بودم، زنده کرده است و بعد از تغییر بازیگر، دیگر آن حس را نداشتم.
انیمیشنهای این مجموعه هم جذابیت خاص خودشان را دارند. سبک طراحی آنها کاملاً بر اساس نقاشیهای ساده و دستکشیدهی داخل کتاب است؛ انگار همان تصویرها جان گرفتهاند و شروع به حرکت کردهاند. همین وفاداری به ظاهر کتاب باعث شده تماشای آنها هم به همان اندازه بامزه و دوستداشتنی باشد.
از راست به چپ بازیگران نقش: رولی(دوست صمیمی گرگ)، رودیک -دوون بوستیک-(برادر بزرگتر گرگ) و گرگ، در کنار تصویر نقاشیشان در کتاب
نوشته شده در جولای 12, 2026
توسط نرجـس