کتاب به مثابه بخشی از یک هویت!
بعد از نوشتن پست قبل، تصمیمگرفتم مسئله کتاب را واضحتر بیان کنم. نه دربارهی خودِ کتاب بادام، بلکه دربارهی این پدیدهی عجیب و تکرارشونده: اینکه چرا تقریباً هرجا از دانشآموزان میپرسم «چی خوندی؟»، نام یک کتاب، با این میزان از قطعیت و فراگیری، تکرار میشود؟
اینجور پاسخهای یکدست، معمولاً اتفاقی نیستند. کتابخوانی، بهطور طبیعی، امری پراکنده و سلیقهای است. پس وقتی یک عنوان خاص، ناگهان در دهان تعداد زیادی از بچهها میافتد، باید دنبال چیزی فراتر از «علاقهی شخصی» گشت و آن چیز، بهگمانم، خیلی آشناست: موج کرهای!

برای بخش بزرگی از کودکان و نوجوانان امروز، کره فقط یک جغرافیا نیست. یک «بستهی فرهنگی» کامل است: موسیقی، سریال، زیباییشناسی، الگوهای رفتاری، و حالا… کتاب!
وقتی یک خوانندهی محبوب، یک بازیگر یا یک آیدل، کتابی را معرفی میکند، آن کتاب دیگر صرفاً یک متن نیست که خوانده شود. تبدیل میشود به نشانهای از تعلق! برای یادآوری اینکه “من هم طرفدار این گروهم.” “من هم جزو این موجم.”
در این فضا «کتاب بادام را خواندن» میتواند کمتر یک تجربهی درونی باشد و بیشتر یک ژست هویتی؛ شبیه گوش دادن به یک گروه خاص، یا تکرار یک حرکت ترند است. این، بهخودی خود، مشکلی نیست. مسئله از جایی شروع میشود که سن خواننده، تجربهی زیستهاش، و توان پردازش مفاهیم انتزاعی، با جهان کتاب همقد نیست.
معمولاً وقتی میگوییم «این کتاب برای کودک مناسب نیست»، ذهنها سریع میروند سمت سانسور، ترس از غم، یا محافظهکاری افراطی. اما مسئلهی بادام چیز دیگری است. این کتاب، دربارهی نبود احساس است. دربارهی اختلال در تجربهی هیجان، دربارهی چیزی که حتی برای خیلی از بزرگسالان، هنوز بهدرستی فهمیده نشده. کودک دبستانی هنوز در مرحلهای است که خوب و بد را ساده و قطبی میفهمد و توان تفکیک «بیحسی»، «کنترل هیجان» و «رشد عاطفی» را ندارد! در چنین بستری، خطر این نیست که کتاب «غمگین» باشد؛ خطر این است که پیامش بد فهمیده شود. نه بهعنوان یک هشدار، بلکه بهعنوان یک الگو. احساس نداشتن، سرد بودن، واکنش نشان ندادن، ممکن است در ذهن کودک نه یک مسئله بلکه یک ویژگی جذاب و «خاص» جلوه کند.
یکی از ویژگیهای فرهنگ امروز این است که کودکان را خیلی زود وارد جهانهای سنگین میکند ؛ مرگ، تروما، بحران هویت، تنهایی. اما مواجههی زودهنگام، اگر بدون زبان، گفتوگو و همراهی باشد، نه تنها لزوماً به عمق نمیرسد بلکه گاهی فقط به کرختی میانجامد. کودکی که هنوز ابزار فهم احساساتش را نساخته، اگر با روایتهای پیچیدهی عاطفی تنها بماند، ممکن است بهجای فهمیدن یاد بگیرد کمتر حس کند. اینجاست که تناقض تلخ شکل میگیرد: کتابی که قرار است دربارهی خطر بیحسی باشد، خودش، در زمان نامناسب، میتواند تمرینی ناخواسته برای همان بیحسی شود.
شاید بگویید: «خب، اینها بچهاند. میگذرد…» اما ما تماشاگر بیرونی این ماجرا نیستیم. ما خواهر و برادر بزرگتر، معلم و والد آینده، تصمیمگیر، مدیر یا دستکم الگوی نزدیک این نسلی هستیم که تا چند سال دیگر یا همه چیز را به الگوریتمهای اشتباه گذشته میسپارد یا یاد میگیرد مسئولیت انتخاب فرهنگی را بپذیرد. ما نه با ممنوعکردن یا تحقیر سلیقهی نسل بعد، بلکه با سواد فرهنگی و عاطفی؛ نه منع، نه رهاسازی مطلق باید آنها را متوجه پیامدهای فرهنگی و اجتماعی انتخابهایشان کنیم.
مسئله این نیست که بادام کتاب بدی است. برعکس، کتاب مهمی است. اما کتابهای مهم هم زمان مناسب و همراهی انسانی آگاه میخواهند. اگر قرار است کودکی این کتاب را بخواند، باید کسی کنارش باشد که کمکش کند احساس نداشتن را بفهمد، نه تقلید کند؛ تفاوت همدلی و بیتفاوتی را بشناسد و بداند سرد بودن، نشانهی بلوغ نیست.
شاید سؤال اصلی این نباشد که «بچهها چه میخوانند؟» بلکه این باشد چه جریانها و با چه برداشتی دارند احساس و ذهن نسل بعد را شکل میدهند؟ اگر قرار است کاری از دست ما بربیاید شاید از همینجا شروع شود: خواندن، فهمیدن، و مراقب بودن از اینکه کدام کتاب، در چه زمانی و با چه زمینهای وارد جهان کودک میشود.
شاید مسئلهی اصلی این نباشد که کودکان امروز کتاب بادام را میخوانند. مسئله این است که چه چیزی آنها را به سمت این کتابها هل میدهد، پیش از آنکه ابزار فهمشان آماده باشد. موجها میآیند و میروند، اما ذهن و احساس کودک، همانجایی است که اثرشان میماند. اگر قرار است نسل بعد انسانیتر، همدلتر و آگاهتر باشد، باید از همین حالا یاد بگیریم فقط مصرفکنندهی فرهنگ دیگری نباشیم؛ بلکه دربارهی آن سؤال بپرسیم، زمانش را بشناسیم، و مسئولیت انتقالش را بپذیریم.
پیوست: کتاب بادام در طاقچه

پینوشت: این مطلب درمورد کتاب خوندن بچهها بود و پیرو پست قبلی برای همین حول محور کتاب بادام گشت. وگرنه کتابهای دیگهای مثل تسلیم نشو یومی-چانگ، یا کتابهایی که بر اساس اونها انیمه ساختهشده مثل پیک پرنده کیکی و توتورو یا حتی مانگای اتکانتایتان و خانواده جاسوس هم بین بچهها از محبوبترینها هستن.
من قصدم این نبود که موجکرهای رو پایین بیارم. وقتی دانشآموزم میگه میخواد بره کره خواننده بشه یا بازیگر بشه یا با فلان آیدل ازدواج کنه اینه که برام سخته. نوجوونی ما هم با کیدراما و کیپاپ گذشت اما این شکل افراطی از طرفداری توی بچه دبستانی فراتر از چیزی هست که درک کنید! اون موقع منی که کیدراما میدیدم عجیبالخلقه کلاس بودم، حالا اگر بچهای ندونه آخرین سریالهای ترکی یا کرهای چی هستن از کلاس طرد میشه.
حس میکنم قبلا ما ظرفیت پذیرش بیشتری داشتیم. یکی انیمه دوست داشت، یکی کیدرام، یکی آهنگهای بیتلز رو یواشکی با داداشش گوش میداد، یکی مجله بازیکنهای فوتبال جمع میکرد یکی عاشق والیبال بود و اسم تیم ملی رو از حفظ بود، چقدر فیلم هندی طرفدار داشت!!!
ولی این نسل همه شکل هم هستن! دفترهای همه عکس سینامارول و لبوبو روشه یا وسایل بیتیاسی دارن، همه یه شکل و یه سلیقه و هیچتنوعی رو هم پذیرا نیستن بلکه اون رو از گروهشون طرد میکنن چون به اصطلاح خودشون اسکله!
نمیدونم باید چطور بهشون یاد بدی زندگی قراره تنوع داشته باشه و نباید خودت رو طبق چارچوب ترند جامعه بسازی بلکه باید خودت رو پیدا کنی و سلیقه خودت رو کشف کنی. کودکی که از الان داره توسط رسانه کنترل میشه بزرگتر که شد توی تصمیمات اجتماعی، سیاسی و سبک زندگی هم تحت تاثیر رسانه قرار میگیره و عملا دارم توی مدرسه نسلی رو میبینم که همه مثل ربات شکل همدیگه هستن و هویت اکتسابیای ندارن بلکه هویت همه با چند جمله ترند خلاصه میشه که گاهی حتی معنیشون رو هم نمیدونن…
درسته.. من اینو حتی بین نسل خودمون هم الان میبینم چه برسه بین بچههای کوچیکی که میشه گفت تا حدی متوجه این موضوع (همه نباید شبیه هم باشن) نیستن.
امیدوارم نوشتن این مقاله گام مهمی تو این زمینه و قطع این زنجیرهی فکری برداره. 🙂 ممنون بابت نوشتنش.
دیگه وقتی بزرگترها اینجوری هستن چه توقعی از بچه باید داشت؟
خواهش میکنم. من ازت ممنونم که خوندیشTT
سلام نرجس.
من چقدر دنبال بلاگ ات گشتم بعد از بیان. خوشحالم هنوز مینویسی.
سلام سلام!
ممنونم. منم خوشحالم که منو میخونی!!
مقاله جالب و پرباری نوشتید. شبیه به مقالههای علمی با همان وزن و لحن.
امیدوارم که باز هم بنویسید.
ممنونم!!
کم کم مطالب وبلاگ قبلیم رو به اینجا منتقل میکنم و دوباره مینویسم. ^^
مشکل از اونجایی شروع میشه که خانوادهها برای سرگرم کردن بچهها میان گوشی و اینترنت در دسترسشون قرار میدهند و سبک زندگی بچه از اون چیزایی که توی رسانههای مجازی میبینه نشأت میگیره.
توی دوره دبستان ما، یه مجلههایی بود به نام مجلههای رشد (اگر اشتباه نکنم) شعر و داستان و بازی و… داخلش بود که سرگرممون میکرد و یه مجله عیدانه هم داشتیم که باید توی عید حلش میکردیم اما الان تا جایی که میدونم انگار اینا برداشته شده و نهایت معلم یه داستان راجب عید از بچهها میخواد و یه نقاشی…
خب مثلا یا این وضعیت و کلاسهای مجازی واقعا حتی اگر نخوایم هم این چیزا در دسترس بچه قرار میگیره… مهم اینه که به عنوان یه والد و بزرگتر بتونم آگاهشون کنیم و کمک کنیم توی مسیر درست قرار بگیرن…
آره مجله رشد و پیک نوروزی :”)))
مجله رشد الان هم هست اما قیمتش زیاد شده و خیلی محدود هم به مدارس میرسه. معلم هم ترجیح میده به جای اینکه فقط به چند نفر مجله رشد بده کلا قیدش رو بزنه تا حداقل همه مثل هم باشن 🙁
کلا ترند خیلی چیزی نیست ک من باهاش موافق باشم.
یاد اون تیکه از انیمیشن زوتوپیا میفتم که وقتی یه سمور رفت دنبال دکه بستنی بقیه پشت سرش راه افتادن و همون کار رو انجام دادن بدون اینکه کسی راجع بهش فکربکنه یا اصلا بگه به درد من میخوره یانه.
صرفا ترند سرگرمی برای ادم هایی که هیچ هدف و دست آوردی توی زندگیشون ندارن
این نظر منه!!
آره! دقیقا مثل همون صحنه بستنی یخی خریدنه!! چه تشبیه جالبی :دی
ولی من نمیتونم از بچه دبستانی انتظار داشتهباشم هدف داشته باشه، نه؟ سرگرمیشون هم که این روزها به لطف پدر و مادرها یه گوشی هست که به اینترنت وصل میشه و حاصلش خوندن و دیدن هزارتا پست و ویدیوعه که مناسب سنشون نیست.
واقعا آدم نمیدونم چیکار باید بکنه…
آخ آخ حرف دلم!
کلا ترند از نظر من چیز بشدت مزخرفیه.
اتفاقا سر پست قبلی میخواستم بپرسم مگه بچه هایی که باهاشون کار میکنی کلاس چندمین بادام خوندن براشون زود نیست؟
من که فقط میتونم رو خواهر خودم کار کنم و بنظرم تا اینجا که موفق بودم. ولی وقت گذاشتن و آموزش دادن به اون همه بچه خیلی سختهههه.
مزخرف! مزخرف!
وای من کلا تو اتاق به این معروف شدم که از مد و ترند بدم میاد، برای اینکه دو سال پیش همه تو خوابگاه سبک لباس پوشیدنمو مسخره میکردن چه برای داخل خوابگاه چه بیرون… حالا هممممووون لباسا با همون رنگها مد شده و همه از همونا میپوشن “-” یعنی دلم میخواد آتیششون بزنم”-” حس میکنم هویتمو دزدیدن بی ادبا ، حداقل کاش اون موقع که مد نبود مسخره نمیکردین. اه”-”
کلاس پنجم، گاهی ششم. ولی بیشتر پنجم بودم این ترم… خودمم باورم نمیشه بچه فسقلی کلاس پنجمی چه حرفا که نمیزنن!!
از همین کارهای کوچک شروع میشه بهنظرم. حداقل من خواهر بزرگتر بتونم خواهر و برادر کوچکتر از خودم رو دور از این جریانات نگه دارم… نیمی از مشکلات رفع شده.
نه واقعا میشه توقع داشت ما فکر میکنیم بچه ها نمیفهمن
خودتون دوران کودکیتون اگه یادتون باشه حس کوچیک بودن میکردید وقتی یکی میگفت بابا اینکه بچست حالیش نیشت ولی شما واقعا متوجه همه چیز بودید
حرف ها و مسیر هایی که ما بهشون نشون میدیم از همون بچگی توی ذهنشون تشکیل میشه تا بزرگسالی
ولی متاسفانه خانه از پایه ویران است همونجوری که شما میگید:))
میفهمن… اما هدف به اون معنا که یه بزرگسال براش تلاش میکنه رو ندارن. صرفا براشون یه رویا ست… حالا اصلا هدفشون چیه؟ بزرگ بشن برن ترکیه یا کره بازیگر و خواننده بشن یا با فلان آدم معروف ازدواج کنن :” یا دیگه خیلی خوبش بلاگر بشن! واقعا وقتی اینجوری میگن من معلم چی باید در جوابش بگم؟
موقع ما همه میخواستن دکتر مهندس و معلم بشن… شده این! اینا چه نسلی بشن خدا رحم کنه فقط’-‘
اره واقعا خدا رحم کنه آینده های مملکت:)
واقعا!
چسبیدن به ترندا و فراموش کردن خود واقعی، فقط هویت انسانی رو میکشه. اگر قرار بود هیچ کس ویژگیهای منحصر به فرد، خلاقیت و قوه تفکر نداشته باشه و همه شبیه هم باشن؛ پس فرق ما با بقیه موجودات چی بود؟
دقیقا! دقیقا!
ولی چطور میشه این رو به بچه دبستانی که انگار تمام وجودش تحتتاثیر ترند ایستاگرام و تیکتاکه حالی کرد؟
بچههای این دوره زمونه اینقدر سرتق هستن که دو کلام حرف منطقی تو گوششون نمیره… واقعا بعضیاشون دیوونهکننده هستن!!
چه دغدغه ی بالغانه و زیبایی :))
این قضایا هر چی میریم جلوتر هی داره ترسناک و ترسناک تر میشه. ولی اینطور هم نیست که نسل ما تاثیر نپذیره؛ نمونه ش ماچای سبز بد رنگ بسیار بدمزه (اساتیدی که چشیدن فرمودن) یا گل لیلیوم یا جراحی های بی مورد زیبایی و اون ابروهای موکتی و لبای اردکی که وای!!!
کلا این کانسپت کپی پیست همدیگه شدن خیلی ew. خیلی زیاد ew
نسل شما؟ پس شما هم دهه نودی هستی؟ :دی
نمیگم تاثیر نمیپذیره؛ حرفم این بود که توی یه بچه دبستانی اولا همچین رفتارهایی زوده، دوما باید یاد بگیرن که الگو گرفتن صرفا تقلید نیست و هر چیز و کاری زمان و مکان مناسب خودش رو طلب میکنه.
ماچا که انگار شیر علف میل میکنید xD
این مقاله رو پیشنهاد میکنم اگر وقت کردی بخونی: چرا جستوجوی تفاوت به همشکلی کامل ختم میشود؟
آره پس چی. من همین 5 سال پیش متولد شدم 🙂
حرف شما متین ولی غرض از اشاره به اون نکته این بود که وقتی بچهای کوچیکتر، نوجوان ها و جوان های دهه 80 و 70 (و حتی مادرهای خودشون!!) رو میبینن که اوناهم دچار این ترند ها شدن، به خودشون میگن لابد اوکیه و حتی اگه میخواستن اپسیلونی توی ذهنشون دنبال دلیل غیر منطقی بودن اینطور چیزا بگردن یا به حرف مشاور و معلم های مدرسه گوش بدن با این اوصاف چنین کارهایی رو انجام نمیدن و نتیجه؟! این چرخه ناسالم به شکل ناسالم تری ادامه پیدا میکنه. ختم کلام اینکه مشکل فقط از اینترنت و گوشی و فضای آلوده مجازی و الگوهای خارجی و تبلیغات نیست.
حتما! اگه بازم چیزی پیدا کردی خوشحال میشم منم در جریان بذاری:[]
چه بچه پنج ساله عاقلی داریم اینجا ^-^~
صد درصد موافقت میشود! پدر و مادر، خواهر و برادر بزرگتر خییلی توی این موضوع سهیم هستن وقتی اونها بیفتن توی دام ترند و جماعت شبیه به هم قطعا بچه هم نتیجه میگیره که خوبه؛ وگرنه خانواده خودم انجامش نمیدادن! آخه من چجوری به مامانی که بهخاطر عمل زیبایی بینی و بوتاکس ابروهاش نمیتونه بیاد مدرسه یا توی جلسه والدین شرکت کنه انتظار داشته باشم به بچهش بفهمونه زندگی توی خوشگل شدن و مدل شدن و رفتن به ترکیه و ازدواج با فلان بازیگر خلاصه نمیشه؟ *کوبیدن توی سر*
نه دیگه! دقیقا مشکل اینترنت و فضای آلوده مجازی و الگوهای خارجی و … غیره ست! چرا؟ چون اون الگوی نزدیکی که روی بچه تاثیر منفی گذاشته (پدر، مادر، خواهر و برادر و …) خودش از کجا درگیر این ترندهای سمی شده؟ از همینجا! اینترنت!
مشکل بازم یکیه… فرد درگیر فقط عوض شد و حالا با یه سلسله مراتب از اینترنت به بزرگتر و از بزرگتر به کودک منتقل شده :”
راستش بیشتر این بر میگرده به عدم تعقل واقعی(اونقدر که توی مشکلات و کارهای روزمره غرق شدیم که فرصتی نداریم) و عدم داشتن رسانه اجتماعی.
اینترنت و تبلیغات مغز رو دست آویز خودش میکنه، درست. ولی لزوما “مشکل” نیست. اتفاقا جفتشون ضرورین. مثل این میمونه که شما به کتاب خوندنِ بچها بگی مشکل، چون صرفا اکثرا میرن دنبال رمان های بیخود و بی جهت و بی اصل و نسب و یکی هم که پیدا میشه بادام بخونه، سنش مناسب این ژانر نیست =)
پ.ن: چقد مقاله جالب و پر مغزی بود! مارا به فکر فرو برد
بله صرف اینترنت مشکل نیست. فکر نکردن مشکله 🙂
اینکه اجازه بدی اینترنت بهجات فکر کنه مشکله.
همونطور که نوشتم بچه نیاز به یه همراه آگاه داره، کسی که راهنماییش کنه توی فیلمی که داره میبینه و کتابی که میخونه چه جنبهای قابل الگوبرداری هست و چه نیست…
از جنبه گستردهتر شاید اشکال از اینترنت افسارگسیخته، کسانی که به جای ما فکر میکنن و عدم وجود راهنما یا سواد رسانهای مناسب باشه. اون هم نه فقط برای بچهها. برای همهمون.