نگاهی که والدین ماتیلدا بهش داشتند، در واقع بیشتر از یه زخم نبود. یه زخم چیزیه که تو مجبوری بهش کاری نداشته باشی، تا زمانش برسه و بتونی جداش کنی و بندازیش بره.
بعضی نویسندهها فقط داستان نمینویسند؛ بخشی از کودکی آدم را میسازند. رولد دال برای من دقیقاً یکی از همانهاست. فکر میکنم سهم بزرگی از خاطرات شیرین کتابخوانی کودکیام را مدیون او باشم و ماتیلدا شاید یکی از تأثیرگذارترین کتابهایی باشد که آن سالها خواندم.
داستان دربارهی دختربچهای به نام ماتیلدا است؛ دختری باهوش، کتابدوست و متفاوت که در خانوادهای زندگی میکند که نه او را میفهمند و نه برای استعدادهایش ارزشی قائلاند. ماتیلدا از همان سالهای کودکی، تقریباً به تنهایی خواندن و نوشتن را یاد میگیرد و بیشتر وقتش را میان قفسههای کتابخانه میگذراند. اما هرچه داستان جلوتر میرود، میفهمیم که استعدادهای او فقط به کتاب خواندن محدود نمیشود…
آن روزها زندگی کردن جای ماتیلدا برایم رؤیایی بود. اینکه یک دختر کوچک، با وجود همهی تنهاییهایش، پناهش را در کتابها پیدا کند، ساعتها میان صفحاتشان زندگی کند و حتی از انرژی حاصل از خواندن بتواند با چشمانش اشیا را جابهجا کند! برای من اینها فقط عناصر یک داستان فانتزی نبودند؛ انگار رولد دال داشت به من میگفت کتابها میتوانند آدم را قویتر کنند، حتی اگر هیچکس اطرافش او را درک نکند.
چیزی که همیشه در داستانهای رولد دال دوست داشتهام، این است که دنیا را از چشم یک کودک میبینند. بزرگترها همیشه عادل، مهربان یا عاقل نیستند و بچهها هم همیشه موجودات ضعیفی نیستند که منتظر نجات بمانند. در دنیای او، هوش، تخیل، شجاعت و مهربانی میتوانند دنیا را تغییر بدهند.
ماتیلدا هم از همان کتابهایی است که تلخی و شیرینی، ترس و امید، خنده و اشک را کنار هم میگذارد و بدون اینکه شعار بدهد، یادآوری میکند که دانستن، فکر کردن و کتاب خواندن میتواند زندگی آدم را عوض کند.
هنوز هم بعد از این همه سال، هر وقت اسم ماتیلدا یا رولد دال را میشنوم، همان حس شیرین کودکی برمیگردد؛ حس دختری که باور داشت اگر به اندازهی کافی کتاب بخواند، شاید روزی بتواند دنیا را، اگر نه با چشمهایش، دستکم با ذهنش تکان بدهد.
داستانی جادویی درباره دخترکی که با قدرتش، ظلم را به شکلی کودکانه مجازات میکند.
رولد دال یکی از مشهورترین نویسندگان ادبیات کودک و نوجوان جهان است که با سبک منحصربه فرد و پایانهای غیرمنتظره شناخته میشود.
آثار او مانند چارلی و کارخانه شکلاتسازی و ماتیلدا به چندین زبان ترجمه شده اند. شاید اقتباس سینمایی از چارلی و کارخانه شکلاتسازی را با بازی «جانی دپ» و به کارگردانی «تیم برتون» دیده باشید، تجربه شیرینی است.
رولد دال در میان کودکان
کتاب انگشت جادویی یکی از داستانهای کوتاه و پررمزوراز دال است که در سال ۱۹۶۶ منتشر شد.
این کتاب داستان دختری هشت ساله را از زبان خودش روایت میکند که قدرت عجیبی دارد: هر وقت عصبانی میشود، با انگشت جادویی خود به افرادی که باعث عصبانیت اش شدهاند اشاره میکند و آنها به طرز خلاقانه و عجیبی مجازات میشوند. عدالتی خودسرانه و کودکانه.
ماجرا از یک خانوادهی شکارچی شروع میشود. پدر و دو پسر با تفنگ به جان پرندگان میافتند، غافل از اینکه دخترک آنها را میبیند. خشم او اوج میگیرد، انگشتش بلند میشود، و ناگهان نقشها عوض میشوند: شکارچیان بال درمیآورند و در لابهلای درختان آشیانه میسازند، و پرندگان تفنگ به دست خانهشان را تصاحب میکنند.
اگر دوست نداری رفتاری با تو شود، با دیگری هم نباید آن را داشته باشی. ظلم، چه به حیوان و چه به انسان، عواقبی دارد، شاید نه با انگشت جادویی اما با وجدانی که دیر یا زود بیدار میشود.
اما انگشت جادویی فقط دربارهی دیگران نیست. دربارهی خود دخترک هم هست. خشم کنترلنشدنیِ او، هرچند مجازاتکنندهی ظلم است، اما برای خودش هم اضطراب میآورد. او از قدرتش میترسد، از وقتی که نمیداند انگشتش کی و کجا خشمگین میشود. خشم، حتی اگر برای عدالت باشد میتواند ویرانگر باشد. این را دال با همان طنز همیشگیاش، لابهلای خطوط کوتاه داستان پنهان کرده است.
داستان کوتاه است، بسیار کوتاهتر از آنچه از دال انتظار داریم. اوجگیری سریعی دارد، جزئیاتش اندک است، و تغییرات ناگهانی رخ میدهند. شاید برای بعضیها این سادگی، نقطهضعف باشد؛ اما برای من، دقیقاً همین سادگی بود که تشمیم گرفتم کتاب را برای روز دوم چالش کتاب برای دبستانیها انتخاب کنم.
جملاتش روان و داستانش خطی، و تصویرهای کوئنتین بلیک، آنقدر بامزه است که کودک را تا آخرین صفحه میکشاند. اما بزرگترها هم، اگر سری به این کتاب بزنند، شاید یادشان بیاید که عدالت لزوماً تشریفات سنگین نمیخواهد؛ گاهی یک نگاهِ صادق و یک اشارهی ساده کافی است تا دنیا را برای یک لحظه، درستتر از قبل ببینیم.
بعد از خواندنش خوب میشود اگر بنشینیم با بچهها حرف بزنیم درباره مفاهیمی مانند عدالت، پیامدهای ظلم، و مدیریت خشم، از حیوانات، از اینکه اگر ما هم انگشت جادویی داشتیم، چه کسی را نشانه میگرفتیم و چرا؟ این گفتوگوها، شاید از هر انگشت جادویی، جادوییتر باشند.