هستی دختر نوجوانی است که نمیخواهد مثل بقیه دخترها باشد. او آرزو دارد وقتی بزرگ شد راننده تریلی، خلبان و یا دروازهبان تیم صنعت نفت آبادان شود اما وقتی جنگ اتفاق میافتد، در مسیر جدیدی قرار میگیرد و نگاهش نسبت به دنیای اطرافش تغییر میکند.
بعضی کتابها فقط یک داستان نیستند؛ تبدیل میشوند به بخشی از آدم. هستی برای خیلیها یکی از همان کتابهاست و حالا که به گذشته نگاه میکنم، میفهمم چرا اینهمه سال در ذهن خوانندههایش مانده است.
هستی، نوشتهی فرهاد حسنزاده، داستان دختری دوازدهساله است که دلش میخواست پسر باشد؛ نه به خاطر اینکه از دختر بودن بدش بیاید، بلکه چون از تمام محدودیتهایی که دیگران برای دخترها ساخته بودند خسته شده بود. او عاشق فوتبال بازی کردن در کوچه، موتورسواری، شیطنت و ماجراجویی است و آرزو دارد همراه دایی جمشید به جبهه برود و مقابل دشمن بجنگد. در همان حال، جنگ و اتفاقات تلخش آرامآرام زندگی خانوادهی او را هم تحت تأثیر قرار میدهد.
تقریباً یک سال پیش این کتاب را خواندم و چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، حالوهوای زنده و صمیمی داستان بود. شخصیتها آنقدر واقعیاند که خیلی زود احساس میکنی عضوی از خانوادهی هستی شدهای؛ با بیبی میخندی، از دست بابای هستی دلخور میشوی، دلت میخواهد دایی جمشید را بیشتر بشناسی و آرزو میکنی ای کاش یک خاله نسرین در زندگی خودت هم داشتی.
یکی از جذابترین ویژگیهای کتاب، استفاده از گویش آبادانی است. این لهجه به داستان هویت و گرمای خاصی داده و باعث شده فضای آبادان سالهای جنگ برای خواننده ملموستر شود. البته بعضی واژههای محلی برای کسی که با این گویش آشنا نیست، ممکن است کمی گیجکننده باشند و به نظرم اگر معنی آنها در پاورقی آمده بود، خواندن کتاب لذتبخشتر هم میشد.
چیزی که همیشه دربارهی هستی دوست داشتهام، این است که فقط دربارهی جنگ نیست. بیشتر از هر چیز، دربارهی بزرگ شدن است؛ دربارهی پیدا کردن هویت، شجاعت، خانواده، دوستی و امید. جنگ در این کتاب فقط یک پسزمینه نیست، بلکه بخشی از زندگی شخصیتهاست؛ همانقدر تلخ که واقعی.
پایان داستان هم یکی از نقاط قوت آن است. نویسنده سرنوشت شخصیتها را رها نمیکند و با حوصله، قصه را به شکلی جمع میکند که وقتی کتاب را میبندی، احساس نمیکنی چیزی ناتمام مانده است.
فکر میکنم دلیل ماندگار شدن هستی همین باشد؛ کتابی که هم میتواند شما را بخنداند، هم دلتان را بفشارد و هم کاری کند بعد از تمام شدنش، تا چند ساعت با لهجهی آبادانی در ذهنتان فکر کنید. شاید مهمتر از همه، دختری را به شما معرفی میکند که یادآوری میکند شجاعت، ربطی به دختر یا پسر بودن ندارد.
نگاهی که والدین ماتیلدا بهش داشتند، در واقع بیشتر از یه زخم نبود. یه زخم چیزیه که تو مجبوری بهش کاری نداشته باشی، تا زمانش برسه و بتونی جداش کنی و بندازیش بره.
بعضی نویسندهها فقط داستان نمینویسند؛ بخشی از کودکی آدم را میسازند. رولد دال برای من دقیقاً یکی از همانهاست. فکر میکنم سهم بزرگی از خاطرات شیرین کتابخوانی کودکیام را مدیون او باشم و ماتیلدا شاید یکی از تأثیرگذارترین کتابهایی باشد که آن سالها خواندم.
داستان دربارهی دختربچهای به نام ماتیلدا است؛ دختری باهوش، کتابدوست و متفاوت که در خانوادهای زندگی میکند که نه او را میفهمند و نه برای استعدادهایش ارزشی قائلاند. ماتیلدا از همان سالهای کودکی، تقریباً به تنهایی خواندن و نوشتن را یاد میگیرد و بیشتر وقتش را میان قفسههای کتابخانه میگذراند. اما هرچه داستان جلوتر میرود، میفهمیم که استعدادهای او فقط به کتاب خواندن محدود نمیشود…
آن روزها زندگی کردن جای ماتیلدا برایم رؤیایی بود. اینکه یک دختر کوچک، با وجود همهی تنهاییهایش، پناهش را در کتابها پیدا کند، ساعتها میان صفحاتشان زندگی کند و حتی از انرژی حاصل از خواندن بتواند با چشمانش اشیا را جابهجا کند! برای من اینها فقط عناصر یک داستان فانتزی نبودند؛ انگار رولد دال داشت به من میگفت کتابها میتوانند آدم را قویتر کنند، حتی اگر هیچکس اطرافش او را درک نکند.
چیزی که همیشه در داستانهای رولد دال دوست داشتهام، این است که دنیا را از چشم یک کودک میبینند. بزرگترها همیشه عادل، مهربان یا عاقل نیستند و بچهها هم همیشه موجودات ضعیفی نیستند که منتظر نجات بمانند. در دنیای او، هوش، تخیل، شجاعت و مهربانی میتوانند دنیا را تغییر بدهند.
ماتیلدا هم از همان کتابهایی است که تلخی و شیرینی، ترس و امید، خنده و اشک را کنار هم میگذارد و بدون اینکه شعار بدهد، یادآوری میکند که دانستن، فکر کردن و کتاب خواندن میتواند زندگی آدم را عوض کند.
هنوز هم بعد از این همه سال، هر وقت اسم ماتیلدا یا رولد دال را میشنوم، همان حس شیرین کودکی برمیگردد؛ حس دختری که باور داشت اگر به اندازهی کافی کتاب بخواند، شاید روزی بتواند دنیا را، اگر نه با چشمهایش، دستکم با ذهنش تکان بدهد.
بعضی وقتها قیمت غلبه بر اهریمن، گذشتن از زندگی ست!
گاهی یک کتاب را میخوانی، تمامش میکنی، اما تا چند روز هنوز در دنیای آن زندگی میکنی. سلحشوران پارلهآن برای من دقیقاً از همان کتابها بود؛ از آنهایی که بعد از بستن آخرین صفحه، شروع کردن یک کتاب جدید سخت میشود، چون ذهنت هنوز بین شخصیتها و اتفاقات داستان جا مانده است.
راستش را بخواهید، اگر فقط قرار بود از روی جلد دربارهی این کتاب قضاوت کنم، شاید هیچوقت سراغش نمیرفتم. اما خوشحالم که این بار ظاهر کتاب را ملاک قرار ندادم، چون یکی از بهترین تجربههای نوجوانیام را مدیون همین تصمیم هستم. (البته عکس کتاب را الان با طرح جلد جدید آپلود کردم.)
سلحشوران پارلهآن نوشتهی علی خواسته و منتشرشده توسط نشر افق، یک رمان فانتزی نوجوان است؛ اما نه از آن فانتزیهایی که صرفاً از آثار خارجی الهام گرفته باشند. این کتاب دنیایی مستقل و باورپذیر خلق میکند که در کنار حالوهوای فانتزی، رگههایی از فرهنگ، هویت ایرانی و مفاهیم ملی و مذهبی هم در آن دیده میشود؛ ترکیبی که کمتر در ادبیات فانتزی ایران با آن روبهرو شدهام.
داستان دربارهی پسری به نام فرتیاد است؛ نوجوانی با تواناییای متفاوت که در پی اتفاقی مهم، همراه گروه پارسامین، فرمانروای سرزمین پارلهآن، راهی سفری پرخطر میشود. از همینجا ماجرا آغاز میشود و کمکم لایههای مختلف این جهان پیش روی خواننده باز میشوند.
یکی از چیزهایی که بیشتر از همه دوست داشتم، جهانسازی کتاب بود. نویسنده فقط یک دنیای خیالی نساخته؛ برای آن قانون، تاریخ، آدابورسوم، موجودات و حتی منطق خودش را هم تعریف کرده است. با این حال هیچوقت احساس نمیکنید وسط یک کتاب آموزشی گیر افتادهاید. همهچیز بهاندازه و درست در زمانی که لازم است وارد داستان میشود.
تعلیق داستان هم فوقالعاده است. نویسنده اطلاعات را ذرهذره در اختیار خواننده میگذارد و هر بار که فکر میکنید حالا دیگر همهچیز را فهمیدهاید، اتفاق تازهای شما را غافلگیر میکند.
شخصیتها هم از نقاط قوت کتاب هستند. هیچکدام کاملاً سفید یا سیاه نیستند و هرکدام گذشته، ترسها، ضعفها و انگیزههای خودشان را دارند. تغییرات شخصیتها هم بهقدری طبیعی اتفاق میافتد که احساس نمیکنید نویسنده صرفاً برای رساندن داستان به پایان، آنها را تغییر داده باشد.
سلحشوران پارلهآن از آن کتابهایی است که هم هیجان دارد، هم جهانسازی قوی، هم شخصیتهایی که مدتها در ذهن میمانند. اگر به داستانهای فانتزی علاقه دارید، به نظرم این کتاب یکی از بهترین گزینههای ایرانی است که میتوانید بخوانید.
داستانی جادویی درباره دخترکی که با قدرتش، ظلم را به شکلی کودکانه مجازات میکند.
رولد دال یکی از مشهورترین نویسندگان ادبیات کودک و نوجوان جهان است که با سبک منحصربه فرد و پایانهای غیرمنتظره شناخته میشود.
آثار او مانند چارلی و کارخانه شکلاتسازی و ماتیلدا به چندین زبان ترجمه شده اند. شاید اقتباس سینمایی از چارلی و کارخانه شکلاتسازی را با بازی «جانی دپ» و به کارگردانی «تیم برتون» دیده باشید، تجربه شیرینی است.
رولد دال در میان کودکان
کتاب انگشت جادویی یکی از داستانهای کوتاه و پررمزوراز دال است که در سال ۱۹۶۶ منتشر شد.
این کتاب داستان دختری هشت ساله را از زبان خودش روایت میکند که قدرت عجیبی دارد: هر وقت عصبانی میشود، با انگشت جادویی خود به افرادی که باعث عصبانیت اش شدهاند اشاره میکند و آنها به طرز خلاقانه و عجیبی مجازات میشوند. عدالتی خودسرانه و کودکانه.
ماجرا از یک خانوادهی شکارچی شروع میشود. پدر و دو پسر با تفنگ به جان پرندگان میافتند، غافل از اینکه دخترک آنها را میبیند. خشم او اوج میگیرد، انگشتش بلند میشود، و ناگهان نقشها عوض میشوند: شکارچیان بال درمیآورند و در لابهلای درختان آشیانه میسازند، و پرندگان تفنگ به دست خانهشان را تصاحب میکنند.
اگر دوست نداری رفتاری با تو شود، با دیگری هم نباید آن را داشته باشی. ظلم، چه به حیوان و چه به انسان، عواقبی دارد، شاید نه با انگشت جادویی اما با وجدانی که دیر یا زود بیدار میشود.
اما انگشت جادویی فقط دربارهی دیگران نیست. دربارهی خود دخترک هم هست. خشم کنترلنشدنیِ او، هرچند مجازاتکنندهی ظلم است، اما برای خودش هم اضطراب میآورد. او از قدرتش میترسد، از وقتی که نمیداند انگشتش کی و کجا خشمگین میشود. خشم، حتی اگر برای عدالت باشد میتواند ویرانگر باشد. این را دال با همان طنز همیشگیاش، لابهلای خطوط کوتاه داستان پنهان کرده است.
داستان کوتاه است، بسیار کوتاهتر از آنچه از دال انتظار داریم. اوجگیری سریعی دارد، جزئیاتش اندک است، و تغییرات ناگهانی رخ میدهند. شاید برای بعضیها این سادگی، نقطهضعف باشد؛ اما برای من، دقیقاً همین سادگی بود که تشمیم گرفتم کتاب را برای روز دوم چالش کتاب برای دبستانیها انتخاب کنم.
جملاتش روان و داستانش خطی، و تصویرهای کوئنتین بلیک، آنقدر بامزه است که کودک را تا آخرین صفحه میکشاند. اما بزرگترها هم، اگر سری به این کتاب بزنند، شاید یادشان بیاید که عدالت لزوماً تشریفات سنگین نمیخواهد؛ گاهی یک نگاهِ صادق و یک اشارهی ساده کافی است تا دنیا را برای یک لحظه، درستتر از قبل ببینیم.
بعد از خواندنش خوب میشود اگر بنشینیم با بچهها حرف بزنیم درباره مفاهیمی مانند عدالت، پیامدهای ظلم، و مدیریت خشم، از حیوانات، از اینکه اگر ما هم انگشت جادویی داشتیم، چه کسی را نشانه میگرفتیم و چرا؟ این گفتوگوها، شاید از هر انگشت جادویی، جادوییتر باشند.