اَرْغَنـونْ

یادگیری تابع اشتیاق و علاقه‌ست!

مرا دنبال کنید در:

خبرنامه بهخوان GitHub
هدر وبلاگ با دانش آموزان در حیاط مدرس

از خاطرات یک دانشجو معلم

این‌ها نامه‌ و محتوی نامه‌ای هست که از یکی از دانش‌آموز‌هام گرفتمTT

ماجرا از این قراره که پارسال برای اردوی جهادی (تدریس داوطلبانه در مناطق محروم) داوطلب شدم و رفتیم توی یکی از شهرستان‌ها و به روستاهای به غایت دور افتاده که از شانس، دور‌ترین دورافتاده هم افتاد به من به عنوان معلم کلاس پنجم و ششم :”)

چون منطقه محروم بود و جمعیت روستا زیاد نبود کلاس‌ها مختلط و دوپایه بودن (در اصل کلاس ششم با اول و پنجم با دوم بودن اما برای اینکه ما تازه‌ کار و دانشجو بودیم برامون دو پایه نزدیک مثل پنجم و ششم رو گذاشتن که سنشون به هم نزدیک باشه و بتونیم سرگرمی‌ای رو انتخاب کنیم که به اون سن نزدیکه. وگرنه همزمان سرگرمی‌ای که برای ششم و اول مناسب باشه خیلی سخته “-“) خلاصه که زهرا خانوم که نامه‌ش رو مشاهده می‌کنید به نسبت بقیه سر و وضع نامرتب و دست و رو نشسته‌ای داشت. مقنعه‌ش کج بود، دستاش سیاه بود و هیچ خوراکی هم برای خوردن مدرسه نمیاورد، تنها کسی هم بود که سمت راست کلاس نشست. وقتی نشست اونجا نه کسی پیشش نشست نه حتی دیگه سمت راست کلاس! خیلی دلم براش سوخت؛ انگار تک افتاده بود. جمعیت کلاس هم با وجود مختلط بودن و دوپایه باز به پونزده نفر هم نمی‌رسید برای همین تنهاییش بیشتر حس می‌شد :'(

خلاصه که توی سه روزی که اونجا بودیم (دو شیفت می‌رفتیم مدرسه صبح‌ها که اجباری بود و عصر دلخواهی) یک عصر هم نبود که با وجود دلخواهی بودنش نیاد… خیلی سعی کردم توی کلاس جوری رفتار کنم انگار اون با بقیه فرق نداره؛ یه زنگ تفریح هم یواشکی کیک برداشتم بردم توی کلاس بهش دادم گفتم برو حیاط پیش بقیه بخور :'(

بعد این دختر با وجود اینکه خیلی هم تفاوتی بینشون قائل نمی‌شدم انگار سر ذوق اومده بود که بالاخره یکی توی کلاس بهش نگاه می‌کنه و به حرفاش گوش می‌ده تا وارد مدرسه می‌شدیم دم در منتظرم بود تا بپره و بغلم کنهT^T

این مینی‌بوس کوچکی بود که صبح زود می‌اومد دنبالمون و می‌بردمون به روستا. کلا اندازه یه ون بود و معلوم نبود مال کدوم عهد بوقه اما دوست‌داشتنی بود. با پیرمرد راننده TT

دوست داشتم از کلاس هم براتون عکس بذارم اما چون چهره دانش‌آموزا پیداست نمی‌تونم :”((

چه موقع تدریس داوطلبانه توی شهر، چه همین اردوی جهادی یکی از کارهایی که دوست دارم و روز اول و زنگ اول انجام می‌دم اینه…

به بچه‌ها برگ A4 می‌دم و می‌گم با نقاشی و جمله خودتون رو معرفی کنید. خودم همزمان پشت تخته درمورد خودم اینکارو انجام می‌دم که هم الهام بگیرن هم دستشون بیاد که چه چیزایی می‌تونن بنویسن و درواقع محدودیتی نداریم!! این برگه همون دانش‌آموز قبلی -زهرا- هست.

از دست خطش هم پیداست که با وجود کلاس پنجم بودن درسش تعریف چندانی نداشت، حتی جمله‌سازیش توی نامه رو نگاه کنید می‌بینید که دو تا جمله رو فقط هی تکرار کرده و انگار نمی‌دونسته منظورش رو با چه جمله‌ی دیگه‌ای بیان کنه… اما نقاشیش به نسبت بقیه دانش‌آموز‌ها واقعا بهتر بود!

بعد از اینکه زنگ اول این برگه رو پر کردن، برگه‌ها رو جمع می‌کنم و زنگ بعد بدون اینکه اسم دانش‌آموز رو بخونم -بالای برگه اسمشون رو می‌نویسن، جوری عکس گرفتم تا پیدا نباشه- ویژگی‌هایی که برای خودشون نوشتن رو یکی یکی می‌خونم و به دانش‌آموز‌ها می‌گم حدس بزنید داریم درمورد کی صحبت می‌کنیم؟ واقعا باید واکنششون رو ببنید که چطور تو سر و کله هم می‌زنن و می‌گن من بهتر می‌شناسمش دوست منه می‌دونم فلان چیز رو دوست داره! یا بعدش یهو می‌پرسن که فلانی تو واقعا فلان چیز رو دوست داری یا بدت میاد؟ براشون مثل حل کردن معما درمورد همدیگه ست و به‌نظرم هم جالبه؛ هم یه جور بازیه؛ هم برای بچه‌های مخصوصا کلاس ششم که دارن وارد دوران نوجوانی می‌شن یه تمرین خودشناسیه و البته باعث می‌شه دیگران اون‌ها رو بشناسن.

خلاصه که این روش رو از آقای تاد کتاب جودی دمدمی یاد گرفتم و همیشه دوست داشتم اجراش کنم :”))) هرچند بعدا توی کتاب‌های دیگه هم دیدم اینکه چیز‌های مربوط به خودت که شخصیت و هویتت رو شکل می‌دن جمع کنی یا بنویسی اما از همون موقع که جودی دمدمی رو خوندم این ایده تو ذهنم بود که چرا من وقتی ابتدایی بودم معلممون همچین کاری نکرد؟ که یه روزنامه دیواری درست کنیم و بگیم «این منم!»… حالا که خودم نمی‌تونم برگردم ابتدایی پس برای دانش‌آموزا اجراش کردم!!

این نقاشی هست. به نسبت بقیه واقعا چیز متفاوتی کشیده و خیلی بهتر رنگ کرده. اگر فرصت شد یک روز بقیه نقاشی‌ها رو بهتون نشون می‌دم که واااقعا متوجه بشید همین نقاشی به ظاهر ساده اونجا در حد پیکاسو بود!

گفتم که کلاس مختلط بود؛ و با این وجود دو تا دانش‌آموز پسر داشتم. یکی پنجم و یکی ششم.

این برگه پسر کلاس پنجمیم هست. عکس گرفتم چون برام جالب بود یه پسر از مدرسه و پروانه خوشش میاد و از سگ‌ها بدش میاد؛ پشت برگه نوشته از سگ‌ها و مارها بدش میاد چون ازشون می‌ترسهxD

راستی اون آدمک که بالای برگه کشیده مثلا خودشه :دی (زهرا هم خودشو توی یه قاب عکس کشیده اگر دقت کنید به برگه‌ش)

از پسر کلاس ششمیم نگم براتون! :دی

این پسر رئیس شورای مدرسه و یک پارچه آقا بود! یه تنه نقش ناظم رو ایفا می‌کرد تو مدرسه. دستش رو پشت کمرش جمع می‌کرد تو حیاط زنگای تفریح راه می‌رفت و به کار کوچک‌ترها نظارت می‌کرد که همدیگه رو نزنن یا وقتی کلاس اولی و دومی‌ها شروع کردن بازی و دویدن دور مدرسه -ساختمون مدرسه جوری بود که میشد دور تا دورش دوید- یهو دیدم اینم دوید رفت پشت مدرسه؛ با خودم گفتم حتما رفته باهاشون بازی کنه… اما چند دقیقه بعد از اینکه دانش‌آموز‌ها از پشت مدرسه اومدن و داشتن همچنان می‌رفتن برای دور دوم چرخش هرچی نگاه کردم ندیدمش.

رفتم پشت مدرسه ببینم کجاست؛ دیدم از دیوار رفته بالا و داره شاخه‌های درخت انگور که از بیرون مدرسه افتاده داخل رو میشکنه میندازه بیرون یا جوری هلشون می‌ده که توی حیاط نباشن. بهش گفتم چی‌ کار می‌کنی؟ گفت اینا بچه هستن کلاس اول و دومن، جلوی چشمشون رو که نگاه نمی‌کنن میان میخورن به این شاخه درختا صورتشون زخم می‌شه، تازه همشونم دخترن اگر صورتشون زخم بشه جاش بمونه چی؟

به نظر شما همچین دسته گلی رو نباید به عنوان بهترین دانش‌آموز معرفی کنیم؟ الحق که رئیس شورا بودن برازنده‌ش بودTT

این برگه عسل خانوم کلاس پنجمی  که می‌خواست خلبان بشه! اولین دختری که دیدم دوست داره بزرگ شد خلبان باشه :”)))

درسش هم خییییلی خوب بود به نسبت بقیه. تخته رو دو قسمت کردم برای زنگ ریاضی یه طرف مسئله‌های کسری کلاس پنجم رو می‌نوشتم، یک طرف مسئله‌های کسری کلاس ششم. درواقع هدفم این بود که اگر کلاس پنجمی‌ها بلد نبودن بگم یه کلاس ششمی بیاد و مال پنجم رو حل کنه؛ اما به جز فرانک عزیزم و آقا پسرمون دیگه هیچ‌کدوم حتی نمی‌تونستن مال پنجم رو حل کنن چه رسد به پایه ششم! اما عسل کلاس پنجمی مسئله‌های کلاس ششم رو هم حل می‌کرد و زود‌تر از بقیه دستش رو میاورد بالا که بیام پای تخته هم حلش کنم؟

زهرا بود که گفتم انگار تنها بود؛ اینجا که صداش می‌کردم بیاد حل کنه انگار گل از گلش میشکفت! البته کنار میز معلم می‌نشست و منم وقتی بقیه سرشون گرم بود بهش کمک می‌کردم با ایما و اشاره که مسئله رو درست کنه تا وقتی می‌ره پشت تخته بچه‌ها مسخره‌ش نکنن… اولش اصصصلا راضی نمی‌شد بیاد پشت تخته انگار می‌ترسید بچه‌ها هم با پوزخند می‌گفتن خانم ولش کن خب نمی‌خواد بیاد!! اما همین که کم‌کم تونست بیاد پشت تخته هرچند نصفه حل کنه سوالات رو خیلی خوشحال شدم… البته خوشحالی خودشم باعث می‌شد بیشتر خوشحال بشم :”)))

گفتم فرانک عزیزم اون بالا! از فرانک براتون بگم که بهترین دانش‌آموز دختری بوده که تا حالا دیدم… خانوم، مرتب، حرف‌شنو. نائب رئیس شورا هم بودن ایشون. اسمش رو که گفت ازش پرسیدم می‌دونی اسم کی دیگه فرانک بوده؟ گفت نه… بقیه هم نمی‌دونستن…

خلاصه یکی از زنگ‌ها رو هم ماجرای فرانک و آبتین شاهنامه رو براشون تعریف کردم و به دلخواه خودم در حد اینکه بچه‌ها بفهمنش و براشون هیجان‌انگیز باشه یکمم توش دست بردم :دی ولی اصلا نمی‌تونید تصور کنید بعد از شنیدن این داستان چه سیل اشکی از چشم دوتا از کلاس پنجمیا روان بود! به‌نظرم نباید آخرش رو براشون تعریف می‌کردم که فرانک برای نجات جون پسرش فریدون خودش رو فنا می‌کنه”-“

از هنر‌های دانش‌آموز‌ها دیدید یکمم از هنرهای معلم دانش‌آموز‌ها ببینید :دی

این نقاشی‌ها رو هم ترم قبل کشیدم برای درس «کارگاه قصه‌گویی و نمایش خلاق» کلا یک واحد بود و اختیاری… استاد حروف الفبا رو تقسیم کردن بینمون قرار شد برای اون حرف یه قصه بسازیم و بریم سرکلاس اجرا کنیم.

حرفی که به من افتاد «ق» بود!”-” اولش هیچ ایده‌ای نداشتم که «ق»؟؟؟ یعنی ۳۲ حرف الفبا چرا باید «ق» به من بیفته؟”-“

خلاصه پس از تفکرات زیاد در حمام خوابگاه، زیر دوش یک قصه سرهم کردم به اسم «قورباغه کوچولوی قهرمان»!!! این نقاشی‌ها رو هم براش کشیدم و رفتم سر کلاس ارائه دادم :”))

از قدیم گفتن اگر استاد توجه نمی‌کنه بزنش  توجه‌ش رو جلب کن ^-^\ اول که ارائه می‌دادم استاد توجه نمی‌کردن که همونجا جلوی کلاس گفتم استاد توجه کنید برای این داستان و نقاشی‌هاش کلی زحمت کشیدم! سرشون رو از گوشی درآوردن اما همچنان به رو به رو نگاه می‌کردن که باز گوشزد کردم نقاشی‌ها رو ببینید کلی زحمت کشیدم پاشون باااید نقاشی‌هامو نگاه کنید xD

داستان رو خلاصه بخوام براتون بگم از این قراره که قورباغه کوچولو دوست داره قهرمان باشه اما هرچی فکر می‌کنه می‌بینه هیچ قدرت ماورایی نداره، راه میفته از لب برکه شروع میکنه پرسیدن از حیوونای مختلف که چطور میشه که فکر کنن قهرمان هستن… از قو و عقاب و قوچ و قاطر و … اینا میپرسه و اینا هم کلی جواب بهش می‌دن که توش پر از حرف «ق» هست و خلاصه آخرش میرسه به آقا موشه که قناده و به اون کمک می‌کنه و میفهمه می‌تونه قهرمان باشه :”))) -خیلی خلاصه گفتم ماجرا پیچ و تاب و «ق»های بیشتری دارهxD-

در آخر استاد کلی از داستان و نقاشیم تعریف کرد و گفت وقتی می‌گم ارائه بدید منظورم این بود! بالاخره خوبه به حرف «ق» هم رسیدیم یه ارائه متفاوت ببینیم “^”~

خلاصه از روی ظاهر قضاوت نکنید حتی ق هم می‌تونه جالب باشه!

20 پاسخ به “از خاطرات یک دانشجو معلم”

  1. آسمان گفت:

    وای چقدر خوندنش حس خوبی داشت و خیالم رو راحت کرد، انگار بچه‌ی خودم رو سپردم دست فردی مطمئن. =)
    واقعا خوش‌حالم که معلمی مثل تو توی دنیا هست، موشکاف، با توجه، مهربون و جست‌و‌جو‌گر. جدی می‌گم، وقتی می‌بینم یکی توی حیطه و راه خودش تلاشگره، کمی آروم و به فردای دنیا امیدوار می‌شم، مخصوصا آموزگارها. و خیلی خوشحال‌ترم که من باهات آشنا شدم.

    چقدر منحصربه‌فردن، من عاشق لاک‌پشتش شدم. 🙂

    باید برم بقیه‌ کتاب‌های جودی رو سر فرصت قورت بدم.

    چه ارائه‌ی چالش‌برانگیزی داشتی، ولی نتیجه خیلی بامزه شد. نقاشیت خیلی خوشگله. *-*

    • نرجـس گفت:

      ممنونممممTT~~
      پاشیدن اکلیل و قلب و ستاره به در و دیوار*
      منم خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم عکاس خوش‌قلم مهربونم3>

      نقاشیاشون خیلی بامزه ست =)
      خودمم فقط تا جلد 10 جودی رو دارم و خیلی مشتاقم بقیه جلدهاش و مجموعه استینک رو هم بخونم…

      چشمات خوشگل می‌بینه زیبا! *-*

  2. 𝑹𝒆𝒄𝒉𝒆𝒍 𝒑𝒆𝒏ᨳ گفت:

    ای جان D: چقدر روی نحوه تدریس خوبتون زهرا کوچولو تاکید داشت البته با زیبای محصور کننده تون بانو D: ♡ منو بُرد به دوران خاطرات طفولیت

    برام یه سوال واقعا اساسی ای رخ داده که چرا تموم زهرا ها این حس رو باید حس کنن ؟ 🙂 وقتی از زهرا کوچولوی رنجوری که تعریف کردی به نسبت شرایطی که تو منطقه دور افتاده تدریس می کردی این طرز رفتاری بچه های هم سن و سالش اول این حس تنهایی رو خود زهرا قطعا حس کرده و بعد به چشم شما اومده چقدر تنهاست و قطعا اون هیچ کار بدی نکرده …. و اون با شما دوست شده قلبم رو به درد آورد با خوندنش به عنوانِ یک خواننده ….

    بگم با خوندن تا نصفه پستتون غلغله زدن اشک هایی که زندانی شون کردم به راه افتادن یا زوده TT؟ چرا این زهرا کوچولو انقدر مغموم هست داستانش ؟ طوری که کیوت دکتر رو اشتباه نوشت ولی خواسته شو به غلط نوشت D: * خون خون گریه کردن * چرا ؟ چرا نباید امکانات داشته باشن و هنوز بعد ۵۰ سال ما هنوز منطقه های محروم داریم ! واقعا درد آوره…

    خیلی خوشحالم شما معلم اهل کتابی هستید که عملگرا هستید و درسته سر ماها این کار ها رو معلم ها نکردن اما همین که خودمون به جای چیز هایی که تجربه نکردیم با روشی درست بچه ها رو بار بیاریم بهترین ایده و کاری هست که از دستتون بر می اومد و باید قدردانی کرد 💐✨️ قدر دان محبتی که در حق این بچه ها کردین هستم ♡

    استعداد هنری زهرا ها همیشه تابلوئه منتها شاخ و برگ دهنده نیاز دارن D: وگرنه هدر میره

    واییی مُردم از خنده xD پسره چه کیوت بوده ! قطعا قلی مهربونی خدا تو دلش کار گذاشته D: امیدوارم همینطور بمونه. آره منم دقت کردم الان متوجه شدم زهرا و این پسر کوچولو عکس هاشون رو زمینه نوشته هاشون کشیدن ! مثل پروفایل ارائه شده چه خلاقانه ☆-☆ اونم از این سن !

    به نظرم ایشون یه جنتلمن به تمام بودن نگاه به سنش نبایدکنی اون به بلوغ فکری زود رسیده و حس مسئولیتی در حد پدری نسبت به بچه های کوچیکتر از خودش پیدا کرده D: قطعا باید تقدیر و تشویق بشه ! هیچ وقت فکرش رو نمی کردم یه بچه ی کلاس ششمی اینطوری فکر کنه ! با خوندنش باید بگم خیلی حرکتش در حین شیرین بودن محافظ کارانه هست واقعا نمی تونم با کلمات دیگه چطوری بیان کنم از حرکت زیباش ، اوج انسانیت !

    امیدوارم عسل خانوم خلبان پر افتخاری به عنوان زن بشه برای کشورمون♡ قطعا این بچه ها نیاز دارن حمایت بشن تا به آرزو هاشون برسن و همینطور مُشوقی که باعث بشه آرزو هاشون در حد قلبی تو دل هاشون نمونه و بهشون بال و پر بده ! این بچه های کوچیک با تموم اتفاقات کشوری مون امید و آرزو دارن و چرا که نه شما به عنوان معلم تا وقتی هستید پیششون یا حتی به کوتاه بهشون قوت قلب بدید و بگید که می تونن !؟

    باید بگم منم اولین باره میشنوم این داستان رو ؟ کنجکاو شدم برم بخونم چیه قضیه ! D: آخ جون اطلاعات یابی و دست به سرچینگ شدن !

    هنر شما که بانو بسیار چشم گیره ☆-☆ از یه معلم فرهیخته بیشتر از اینم نباید انتظار داشت !
    واییییXD معجزه زیر حمام برای ما ایرانی ها فقط هست و تمام ! زیر دوش و تو دستشویی 😂
    واییی خیلی خوب گفتید 🤣😂 بایدم اینطوری بگید تا توجه کنن وگرنه باز ساز خودشون رو میزدن و واقعا معلومه زحمت کشیدین پاش !

    خیلی خُرسند و خَرامان شدم از خوندن همچین محتوای زیبایی خانوم معلم عزیز ♡ ایشاالله همیشه تن تون سلامت و سرزنده باشید 😚 جامعه به معلم های صبور و با فکری مثل شما واقعا نیاز داره ! هر چند پوشش کلی نیست اما قطعا همون تعداد محدود هم پرورش درست بشن قطعا لطف شما رو از یاد نمی برن از اینکه با شما آشنا شدن قدر دانی می کنن .

    • نرجـس گفت:

      سلام سلام!
      زهرا لطف داشته بهم، من هنوز نمیتونم باورش کنم اما خب دیدن اینکه دانش‌آموز ایجوری ازم تعریف می‌کنه هم باعث می‌شه کلی خوشحال بشم.

      کم لطفی میکنید چندین‌ تا زهرا هم می‌شناسم که کلاس رو روی سر همه خراب می‌کردن :دی

      عه… شما هم دقت کردی؟ دکتر رو نوشته دکتور TT همه کشورها منظقه محروم دارن… و بعد از 50سال نیست. ما هزاران سال تاریخ داریم!
      یه جمله بود خیلی دوستش دارم. نوشته بود که be the teacher you needed when you were a student. حالا نه فقط معلم‌ها… توی هر شغلی کافیه جای معلم توی اون جمله عنوان خودمون رو بذاریم، قطعا دنیا قشنگ‌تر میشه. ممنونم عزیزم♡
      بله بله… قطعا همه بااستعداد و هنرمندن :دیی

      اصلا این پسره خییلی کوچولو و مهربون بود. برای زنگ نقاشی به جز زهرا فقط اون مدادرنگی همراه داشت. رفت یه صندلی گذاشت وسط کلاس مدادهاشو هم گذاشت رو صندلی که همه استفاده کنن. فقط نظارت میکرد کسی مدادهاشو خراب نکنهxD

      جنتلمن واقعی TT

      کلا کار ما بیشتر همین بود که بریم اونجا و بهشون بگیم میتونن با وجود همه سختی‌ها موفق باشن… کمی هم باهاشون درس کار میکردیم…

      داستان فرانک؟ توی کتاب دواردهم یه اشاره‌ای بهش شده بود برای درس ضحاک… فرانک همسر آبتین هست. آبتین کسیه که ضحاک خیلی ازش میترسه چون گیاه هوم -یه گیاه مقدس- رو خورده و تازه از مادر باکره به دنیا اومده! یعنی کلا آدم متفاوتی بوده… دنبالش میفته که بکشدش… آبتین هم فرار میکنه به چین و کشورهای بعد از چین -توی کتابی نوشته شده شیلا که میشه همون کره قدیم- و اونجا با شاهزاده خانمی به اسم فرانک ازدواج میکنه. فرانک اسم فارسی اون شاهزاده خانم هست و نمیدونیم اسم اصلیش چی بوده. و حاصل اون ازدواج هم میشه فریدون که ضحاک رو شکست میده و پادشاه میشه. این داستان خلاصه :دی

      ممنونم ممنونم ^—^
      تو دستشویی تا به حال به کشفی نرسیدم اما حمام معجزه میکنهxD

      مرررسی عزیزم♡ خوشحال شدم از خوندن کامنتتT^T~ ممنون که وقت گذاشتی و خوندی و وقت گذاشتی و کامنت قشنگ برام نوشتیTT

  3. چوی زینب دمدمی گفت:

    آقااااا چرا این پست انقدر نازززز بوددد ╥⁠﹏⁠╥⁠
    دیگه بچه باید به چه زبونی می‌گفت خوب تدریس می‌کنی که باور کنی خوب تدریس می‌کنی؟؟ XDDD
    چرا هیچکس زهرا رو تحویل نمی‌گرفت آخه؟؟
    آقای تادTTTTTTTTTTT

    +اون پسره رئیس شوراعه رو اگه من بودم میدزدیدم می‌بردم برا خودمT^T
    +من کنجکاو شدم داستان کامل ق رو بدونم..
    اون قارچ قوری شکل هم خیلی خلاقانه ست^^

    دلم برا بچه های مدرسه خودمون تنگ شد این پست رو که خوندم🥲 پارسال بخاطر کلاسای خانم.R می‌رفتم اونجا،با خیلیاشون دوست شده بودم. مخصوصا یکی‌شون،خیلی خیلی خیلی خوب بوووووودTT اصلا باورم نمی‌شه ۱۴ سالش بود انقدر که عاقل و باشعور بود.

    • نرجـس گفت:

      ناز خوندی T—-T~~
      نمی‌دونم… باید به چند زبان زنده و مرده دنیا بگهXD
      گفتم که ژولیده بود، کلا انگار خانواده خیییلی سطح پایینی داشت به نسبت بقیه. اونها هم تحویلش نمیگرفتن.

      + همه کسایی که اونجا بودیم از این پسره خوشمون میومدxD بعد من اینجوری بودم که برید کنار دانش‌آموز منه به کسی نمیدمشxDDD
      + شاید یه روز گذاشتم بخونیدش :دی
      تازه رنگش هم قهوه‌ای هست! یه تنه سه‌تا ق رو گردن گرفته :دی

      تو هم یه معلم درون داریا زینب :دی

  4. Amirreza گفت:

    فکر میکنم معلم ابتدایی بودن جزو سخت ترین و در عین حال بامزه ترین مشاغل باشه 🙂

    • نرجـس گفت:

      قطعا هر شغلی سختی و زیبایی خودش رو داره اما فکر نمی‌کنم هیچ‌کدوم به اندازه دنیای بچه‌ها جالب باشه 🙂

  5. نـــرگــــس گفت:

    «ق» مثل «قلبم ترک خورد»

    با این مطلبت اشکی شدم خانم معلم.

    الهی عاشق بمونی همینطور که الان هستی 🥹😭

    • نرجـس گفت:

      ق مثل«امیدوارم قلبتون همیشه با عشق بتپه» این جمله آخر داستانم بود :’)

      ممنونم3>

  6. cheshiere Mss گفت:

    خدای من دل من رفت برای اون مدرسه؛–؛

    برای اون رئیی شورای دانش اموزی و نائب رئیس اش ، برای فرانک و زهرا ، برای اون اتوبوس قدیمی ، برای اون معلمی که زهرا دوبار تامید کرد قشنگ هستین :)))

    برای شنیدن کامل داستان ق و غورباقه و قوری قارچی ؛–؛

    خیلی ممنون که این خاطره ها رو به اشتراک گذاشتید بانو
    الان حسابی ذوق زدم انگار رفتم مسافرت خستگی مطالعه از ذهنم پرید ؛)))

    • نرجـس گفت:

      زهرا کلا منو خیلی دست بالا گرفته xD
      شاید یک روز داستان کامل قورباغه کوچولوی قهرمان رو براتون گذاشتم :دیی

      لطف داری که TT♡

  7. چوی زینب دمدمی گفت:

    توقعات زیادی داری از بچه ی کلاس پنجمی XD

    واقعا دارم! خیلیییی قدیما-یادم نیست خودم چند سالم بود- برا بچه های ساختمونمون کلاس می‌ذاشتم یه چیزی عین مهدکودک میومدن پیشم برای نقاشی و شعر و کاردستی و قصه و اینجور چیزا TT

    بعد الان یجووووری همشون بزرگ شدن برگام ریخته😭😭😭
    باورم نمی‌شه همونا باشن.

    • نرجـس گفت:

      من همیشه توقعاتم زیاد بوده xDD

      زینب معلم مهد می‌شود :
      منم بچه‌ها رو می‌بینم اصلا باورم نمی‌شه. مگه چند سال پیش بود که با هم بازی می‌کردیم حالا رفته سربازی؟ ‘-‘
      یا مگه کی بود با دختر عموم بازی می‌کردم تو کوچه با عروسک‌هامون الان بچه داره؟TT
      احساس پیری می‌کنم…

  8. دختری که ماه را نوشید گفت:

    دلم برای دست خط بانمکشون رفت :))

  9. Asal na8 گفت:

    چه خاطرات قشنگی… :))

    بی‌شک می‌تونم بگم تو جز معلم خوبا میشی. :)♡

  10. زری シ‌‌‌ گفت:

    وای ننه 😭😭😭😭
    تو اینجا انقدر قشنگ قشنگ می‌نوشتی من نداشتمش ؟ :”)))))))

پاسخ دادن به cheshiere Mss لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *