اَرْغَنـونْ

یادگیری تابع اشتیاق و علاقه‌ست!

مرا دنبال کنید در:

خبرنامه بهخوان GitHub
هدر وبلاگ با دانش آموزان در حیاط مدرس

از بادام و آمیگدال‌ها تا چنگیز خان

این روزها وقتی به دانش‌آموزانم توصیه می‌کنم کتاب بخوانند، کتاب خوب بخوانند، یکی از پاسخ‌های معمول در همه مدارس را می‌شنوم: «کتاب بادام را خوانده‌ام!»
وقتی می‌پرسم «خلاصه‌اش را برایم بگو»، جوابی شبیه به این می‌شنوم: «یه پسره بود که مامان و مادربزرگش جلو چشماش مردن، اونم هیچ احساسی نداشت. ولی آخرش دیگه احساس داشت.» – شایدگاهی اوقات با توضیح بیشتر-

خلاصه‌ای ساده، خطی و راضی‌کننده. انگار تمام پیچیدگی آن رمان چندلایه، برای کودک دبستانی در یک خط ساده خلاصه می‌شد. البته الان موضوع حرف خواندن کتاب مناسب سن نیست و به این موضوع مطلب دیگری اختصاص خواهم داد.

وقتی بالاخره پس از شنیدن بارها نام این کتاب شروع به خواندنش کردم، بخشی که توجهم را بیشتر از همه جلب کرد، صحنه‌ای نبود که مادربزرگ می‌مرد. بلکه صحنه‌ای آرام و در عین حال عمیقاً آزاردهنده بود: جایی که «گون»، دوست پرشر و شور شخصیت اصلی، پروانه‌ای را به آرامی زجر می‌داد. انگیزه او خشونت کور نبود؛ یک کنجکاوی آزمایشیِ تقریباً علمی بود. می‌خواست ببیند آیا می‌تواند جرقه‌ای از احساس – هر احساسی، حتی انزجار یا خشم – را در چشمان خالی «یونجه» روشن کند؟ اما پاسخی دریافت نکرد. فقط سکوت و نگاه غیرقابل نفوذی که از پشت پنجره‌ی یک آمیگدال آسیب‌دیده – بیماری الکسی‌تایمیا- می‌آمد.

نقص در آمیگدال مغز یونجه – مرکز پردازش احساسات اولیه مانند ترس و همدلی – مثل قطع کردن سیم رابط بین یک صحنه رنج و مرکز درک آن رنج در وجودش بود. رنج پروانه برای او یک داده بی‌معنا بود، چون دستگاه رمزگشای احساسی‌اش از کار افتاده بود.

و اینجا بود که به‌صورتی غیرمنتظره به تصویر چنگیزخان و سپاهیانش رسیدم که شهرها را با خاک یکسان می‌کردند. سوالی تقریبا دیوانه‌وار: «آیا فاتحی که امپراتوری‌اش را بر کوهی از جسد بنا کرد، در لحظه صدور فرمان نابودی، نوعی ‘یونجه’ در مقیاسی هولناک نبود؟ آیا او هم به چشمان قربانیانش نگاه می‌کرد و همان ‘هیچ احساسی’ را تجربه می‌نمود؟»
اولین جوابی که به ذهنم رسید این بود: بله، قطعاً مغز چنین افرادی باید متفاوت می‌بوده. شاید آمیگدال کوچک‌تر، یا اتصالات ضعیف‌تر با قشر پیش‌پیشانی (مرکز تصمیم‌گیری اخلاقی). این همان «نظریه مغز معیوب» است که شر را به یک مشکل فنی در سیم‌کشی عصبی تقلیل می‌دهد. شاید زندگی چنگیز خان در یک قبیله بدوی نه تنها این را یک عیب بلکه موهبتی از طرف خداوند برای رئیس قبیله می‌دیده که او را از هرکسی برای ریاست بهتر جلوه می‌داده است!!

اما علوم اعصاب مدرن، با کشف نوروپلاستیسیتی (انعطاف‌پذیری مغز در طول زندگی)، داستان پیچیده‌تری را روایت می‌کند. همانطور که جان جی. ریتی در «راهنمای کاربران مغز» توضیح می‌دهد، تجربیات ما دائماً در حال شکل‌دادن به معماری عصبی ما هستند.
پس شاید مسئله اصلی، یک نقص مادرزادی نباشد، بلکه یک فرآیند یادگیری اجتماعی باشد. تحقیقات جذاب تصویربرداری مغز، مفهومی به نام «غیرانسانی‌سازی عصبی» را نشان می‌دهند. وقتی به افرادی که آنها را از «گروه خودی» بیرون می‌دانیم نگاه می‌کنیم، فعالیت در مناطقی از مغز که برای همدلی و فکر کردن به ذهن دیگران (مثل قشر پیش‌پیشانی میانی) حیاتی است، کاهش می‌یابد. مغز ما یاد می‌گیرد که برای بعضی افراد، «زحمت» احساس کردن را به خود ندهد. این یک سیم‌کشی اکتسابی بی‌حسی است.

ایدئولوژیِ برتری نژادی نازی‌ها، یا باورِ تقدیر آسمانی مغول‌ها برای فتح جهان، دقیقاً همین کار را می‌کرد: آموزش دادن به مغزهای عادی برای دیدن «دیگری» نه به عنوان انسان، بلکه به عنوان «آفت»، «حشره»، «کمتر از انسان» یا «دشمنی که تقدیر الهی خواستار نابودی‌اش است». این فرآیند، آمیگدال را خاموش نمی‌کند، بلکه آن را بازنقش‌دهی می‌کند: ترس و خشم را نه در برابر رنج یک هم‌نوع، که در برابر «تهدید» وجود آن «غیرخودی» بسیج می‌کند.

اما حتی این هم تمام ماجرا نیست. هانا آرنت، پس از محاکمه آدولف آیشمن (یکی از مجریان هولوکاست)، از «ابتذال شر» سخن گفت. او دریافت شرِ هولناک، می‌تواند نه از ژرفای وجود یک هیولا، که از سطحی‌نگری یک کارمند مطیع نشأت بگیرد. در سیستم‌های توتالیتر، خشونت به وظایف اداری کوچک تقسیم می‌شود: یکی فرم را پر می‌کند، دیگری قطارها را هماهنگ می‌کند، سومی محاسبات را انجام می‌دهد. هیچ‌کس مستقیماً با چشمان قربانی روبه‌رو نمی‌شود. این فاصله‌گذاری، همان عملکرد «نقص آمیگدال» را در مقیاسی اجتماعی ایجاد می‌کند. یک بی‌حسی سیستماتیک که در آن، احساس نکردن نه یک نقص، که یک فضیلت شغلی است.

پیام اصلی این کتاب فقط این نیست که «یک پسر یاد گرفت احساس کند». پیام هشداردهنده‌تر آن این است: «بی‌حسی عاطفی، چه برآمده از آسیب مغزی و چه برآمده از آسیب روانی-اجتماعی، فرد را از خودش و از انسانیت دیگران جدا می‌کند.»
داستان یونجه به ما امید می‌دهد که این جدایی می‌تواند با عشق و رابطه التیام یابد. اما تاریخ به ما هشدار می‌دهد که وقتی این جدایی، نه در یک فرد، که در یک ایدئولوژی یا یک سیستم حکومتی نهادینه شود، فاجعه رخ می‌دهد.

شاید وظیفه اصلی ما به عنوان آموزگار، والد و انسان، تنها تشویق به کتابخوانی نباشد. بلکه افزایش «سواد اجتماعی» باشد. اینکه به نسل بعد بیاموزیم مراقب باشند چه ایده‌هایی و چه سیستم‌هایی، به مغزهای سالم‌شان می‌آموزند که «پروانه‌های انسانی» را نبینند، نشنوند و احساس نکنند. زیرا بزرگ‌ترین خشونت‌های تاریخ، نه از مغزهای «معیوب»، که از مغزهای «به خوبی آموزش‌دیده و بی‌تفاوت» برخاسته‌اند.

و این شاید عمیق‌ترین درسی باشد که از دل یک رمان نوجوان به نام بادام می‌توان بیرون کشید: خواندن برای حس کردن، حس کردن برای درک کردن، و درک کردن برای محافظت از انسانیتی که در گرو همین احساسات ظریف و شکننده است.

پیوست: فیلم سینمایی هانا آرنت Hannah Arendt (2012) در آپارات
پی‌نوشت: این پست بر اساس خوانش کتاب «بادام» اثر وون پیونگ سون، ایده‌های کتاب «راهنمای کاربران مغز» اثر جان جی. ریتی، و مفاهیم مطرح شده از سوی هانا آرنت و تحقیقات علوم اعصاب اجتماعی نوشته شده است.

پی‌نوشت دو: سلام ^^

پی‌نوشت سه: این مطلب کلی وقت بود تو کله‌م چرخ چرخ می‌زد، خوبه بالاخره وبلاگ هست تا منتشرش کنم!!

پی‌نوشت چهار: شما کتاب بادام  رو خوندید؟ فکر می‌کنید چطور کتابی بود؟ نظرتون درموردش به‌طور کلی چیه؟

58 پاسخ به “از بادام و آمیگدال‌ها تا چنگیز خان”

  1. Hi, this is a comment.
    To get started with moderating, editing, and deleting comments, please visit the Comments screen in the dashboard.
    Commenter avatars come from Gravatar.

  2. Brilli shr گفت:

    وبلاگ نو مباررررک *-*♡♡♡♡

  3. مرتضی گفت:

    من فکر می‌کنم تاریخ نازیها باید بازخوانی شود، با توجه به جنایاتی که یهودیان صهیونیست به راحتی انجام می‌دهند، _ و شاید آن روزها هم انجام می‌دادند

    • نرجـس گفت:

      موافقم.
      شاید!
      شاید هم فقط یک عقده‌ی تاریخی باشه کارهایی که الان اسرائیل برای اثبات زورمندی و حقانیت خودش انجام می‌ده…

  4. پان گفت:

    سلام … اینجا کجاست میشه بگی چطور اینجا ثبتنام کنم ؟ 🙂

  5. Zari گفت:

    سلام. مبارکه. تو بهخوان دنبالتون کردم 🙂
    اینجا پلتفرم جدید وبلاگ‌نویسی هست یا چیز دیگه؟ چطور ایجادش کردید؟

  6. زینب گفت:

    سلام به به مبارکهههه^-^

  7. زینب گفت:

    وای چه خوبه اینجا اونایی که ثبت نام نکردن هم پروفایل دارن اونم پروفایلای گوگولیTT

  8. Sherl! گفت:

    سلاممم! من الان متوجه شدم وبسایت جدید زدیییی… و باید بگم بَه! چه قشنگه این جا. مبارک باشههه.{اکلیل پاشیدن} خوشحالم که این جا رو ساختی از ته دلم اینو میگم. هم برای تو خوشحالم که باز جایی رو که دوست داری به دست آوردی و هم برای خودم. برای خودم یه پوینت مثبت بیشتری داری. :d
    اول این که باز میتونم مطالب نابی مثل اینو بخونم به قلم تو. (همیشه استفاده از ضمیر تو برای بقیه برام سخت بود چون حس میکردم براشون آزاردهنده است و این که ممکنه این حسو بهشون بده که شاید من خیلی زود صمیمی شدم یا توهینه.. نمیدونم چرا ولی امیدوارم از این که از ضمیر “تو” به جای “شما” استفاده میکنم ناراحت نشی. 🙂 بدون که قصدم هیچ‌کدوم از مواردی که گفتم نیست.) دوم این که این جا حس نوستالژی بیانو برام زنده میکنه. یس دو تا پوینت مثبت برام من! خخخ
    چه جالب.. راجع به بادام شنیده بودم و هر بار تو کتابفروشی که اغلب میرفتم میدیدمش ولی تا دستمو میبردم بخرمش یاد نظرات ضد و نقیض افرادی که خونده بودمش میفتادم که یه عده میگفتن محشر بوده و یه عده میگفتن نبوده.. منم میگفتم بذار فعلا پولامو خرج نکنم بذارم سر فرصت‌تر!!! احتمالا گروه دوم پیام نفهته‌ی داخلش رو درک نکردن که به خوبی به قلم شما بیان شده… ولی الان که راجع به یونجه گفتی حس میکنم عاشق کتابش بشم. کلا نمیدونم چرا به آدمایی که به هر دلیلی دچار عدم احساس احساسات (!)، چه مادرزادی و چه بر اثر یه اتفاق، شدن یه علاقه خاصی دارم و به نظر آدمای خیلی جالبین..
    دیدگاه جالبی رو گفتی.. باعث شد به فکر فرو برم.. درسته.. با این دید بهش نگاه کردن… آه اصلا خودش چندین هزار صفحه رو میخواد برای گفتنش.. دست مریزاد!

    + شرمنده به خاطر زیاده‌گویی در کامنت. 🙂

    • نرجـس گفت:

      سلام بر شرل عزیز*-*~
      خواهش می‌کنم. منزل خودتونه… {دادن جارو خاک‌اندار بهت تا اکلیل‌ها رو از زمین جارو کنیxD}
      وای ممنوونمممTT (منم همیشه این مشکلو دارم 🙁 ولی اشکال نداره بیا صمیمی بشیم 🙁 )
      من از ساندکلاود گوشش دادم. کلا اینجوری هستم که برای خریدن یک کتاب باید قبلا خونده باشمش تا بدونم پولی که میدم حروم نشه اونم با این قیمت بازار کتاب!
      برای یک بار خوندن جالب بود. نظرات ضد و نقیض درموردش زیاده و خب احتمالا هم بستگی به سلیقه داره هم نگاهت. یه جا نوشته بودن نویسنده از ایده و موضوع کتاب خوب استفاده نکرده و یجورایی حیفش کرده اما به‌نظر من کافی بود؛ اگر می‌خواست بیشتر از این طولانیش کنه می‌شد یه کتاب کلیشه‌ای مثل بقیه کتاب‌هایی که شخصیت سایکو داره یا اونایی که با احساساتشون کنار نمیان… من که فکر می‌کنم خوب و اندازه بود. بقیه چه ایده‌ای دارن برای اینکه کلیشه نشه و از این بهتر باشه رو نمی‌دونم.

      منم خیییلی دوست دارم داستان‌هایی که به اینجور شخصیت‌ها می‌پردازن!
      -برای همینه عاشق شرلوک هستم دیگه :دی –
      کلا فیلم و کتاب‌های روانشناسی رو دوست دارم :”))

      خوشحال می‌شم اگر خوندیش نظرت رو بدونم*^*

      + نههههه… من عاشق کامنت‌های بلند بالا هستممممم بازم بیا برام کامنت بلند بالا بنویسTTTT

    • Sherl! گفت:

      :)) {جارو کردن اکلیل‌ها} ممنون!
      درسته، باهات کاملا موافقم.
      بله مشخصه و باعث میشه معلم خیلی خوبی باشی برای همین شخصیتت رو دوست دارم. 🙂 خوش به حال دانش‌آموزای جدید که معلم‌هایی با این دیدگاه و دانش دارن. :)) امیدوارم گام بزرگی در حوزه‌ی آموزشی برداری، که مطمئنم برمیداری. :))
      شرل که اصن عشقه. خخ
      من هنوز دارم فیلم قبلی که معرفی کردیو میبینم. دیالوگاش.. هر دیالوگ معنی داره. باید هر تیکه‌اش رو با حواس متمرکز 100 درصد جمع دید. برای همین هر موقع دور و برم خلوته یه تیکه شو وقت میکنم ببینم. 🙂
      سینمایی هانا آرنت هم به لیستم اضافه شد. {دوباره اکلیل پاشیدن}

      + دیگه از من گفتن بود، خودت خواستیا. بعدا پشیمون نشی! خخخ :)))

    • نرجـس گفت:

      {آفرین آفرین. جایزه بهت آبنبات می‌دم^^}
      شرللللللTTTT {پاشیدن اکلیل و ستاره و روبان‌های رنگی‌رنگی} مرررسی 3>>
      امیدوارم واقعا بتونم معلم خوبی باشمTT

      باورت می‌شه حافظه‌م ماهیه و نمی‌دونم چه فیلمی بهت معرفی کرده بودم؟ پس یه راهنمایی میکنی داری چی میبینی؟

      {دیگه این سری چون خودمم کلی اکلیل ریختم با هم جارو می‌کنیم!}

      + اوه نه! اصلا پشیمون نمی‌شم! وبلاگ خودتونه بیاید اکلیل بپاشید و کامنت‌های طولانی بذارید با پیژامه گل‌گلی تردد کنید اصلا یخچال هم اون گوشه‌ست*-*

    • Sherl! گفت:

      :))
      همون فیلم از وس اندرسون.
      {خخخ – کمک کردن و جارو زدن} عه بابا صابخونه باید بشینه و مهمون این کارو کنه. (مثل شستن ظرفا بعد شام مهمونی)

      + خخخ :)) پس حله.

    • نرجـس گفت:

      آره آره… یادم اومد!
      نه بابا! ما از اون صابخونه‌ها نیستیم(B
      خاکی زیبا صمیمی با هم می‌پاشیم، با هم جمع می‌کنیم و می‌شوریم!

  9. آسمان گفت:

    درود 🙂
    خانه‌ی نو مبارکا باشه ^-^ خیلی قشنگ و دوست‌داشتنیه.

    مطلب و موشکافی‌ت رو خیلی دوست داشتم. موضوعی رو بررسی کردی فراتر از این که فقط بگم: «موضوع مهمیه!»
    گاهی آرزو می‌کنم کاش مدتی، بزرگ‌ترهایی که کتاب گروه سنی پایین‌تر رو دست‌شون نمی‌‌گیرن، سری بزنن و درباره‌ی مسائل واقعا مهم بخونن.

    یاد کتاب «ماه بلند آسمان» از نشر پرتقال افتادم. موضوع مشابهی نداره، اما چون از تبعیض نژادی گفته بود همیشه تو ذهنم پرسه می‌زنه.

    • نرجـس گفت:

      درود بر آسمان زیبا!
      ممنونم… منزل خودتونه^^

      کاش کاش… یا حداقل اگر نمی‌خونن و نمیفهمن کتاب نوجوان رو الکی فاز روشنفکری نگیردشون که بگن این کتاب‌ها به درد نمی‌خوره!

      یادداشت‌کردن اسم کتاب*
      حتما می‌خونمش!

  10. Far Han گفت:

    درود عزیز دل چطوری؟ متاسفانه بلاگیکس وبلاگ وبها رو بلاک کرد، که به همین خاطر وبلاگی برای این که اخرین اخبار وبها رو بدیم زدیمhttps://news.webha.blog/ میتونی از اینجا وبها رو ببینید آخرین اخبار در مورد وبها در اینجا گذاشته میشه یه چنل موقت هم در بله زده شده به آدرس ble.ir/join/2Esz3ARWnB ولی عموما تمام اخبار رو در همون صفحه وب میتونید مشاهده کنید

  11. ری را گفت:

    سلامممم امیدوارم حالت خوب باشه.
    ببخشید بی ربط به پستت کامنت میذارم.
    میخواستم اگه ممکنه پومودور ای که ساختی رو به منم بدی استفاده کنم. ممنون میشم. :))

  12. Asal_na8 گفت:

    سلام.
    نامبر وان: وبلاگ جدید مبارک. (البته با تاخیر.)🩷✨
    نامبر تو: خیلی وقته که کتابی نخوندم و یا محدود کتابایی که قبلا خونده بودم رو مجدد می‌خوندم. شاید این کتاب طلسم منو بشکنه و بتونم کتابای جدید شروع کنم.
    با اینکه پی‌دی اف خیلی کتابا رو دارم اما می‌دونی حسش نیس که از روی پی‌دی‌اف بخونم.

    نامبر تری: یادمه تو از متوسطه اول کتاب می‌خوندی؛ تا الان باید یه کلکسیون از کتابا رو داشته باشی یا خونده باشه.

    • نرجـس گفت:

      سلام سلام!!
      1: خواهش می‌کنم خونه خودتونه ^-^
      2: امیدوارم تلسمت شکسته بشه و دوباره بتونی کلی کتاب بخونی! اگر بهخوان نصب کردی هم خوشحال می‌شم اونجا داشته باشمت و با همدیگه نظرات کتابی رد و بدل کنیم*-*
      3: وضعیت اقتصادی که اجازه کلکسیون کتاب داشتن رو نمی‌ده اما سعی کردم حداقل یه کلکسیون خیلی ریزه میزه کتاب خونده باشم…

    • Asal_na8 گفت:

      :))♡
      منم امیدوارم…
      آره بهخوان رو نصب کردم؛ برنامه‌ی خوبیه. هنوز آشنا نیستم.

      میدونم در جریان قیمت قشنگ کتابا هستم😢

    • نرجـس گفت:

      3>>>
      منم اولش ازش سر درنیاوردم برگشتم دوباره رفتم گودریدز… ولی نت ملی مجبورم کرد برگردم و اینبار یکم باهاش وررفتم یادش گرفتم *-*

      TTTTT

    • Asal_na8 گفت:

      اره منم تقریبا راه افتادم…
      ولی حیف که تو خودش پی دی اف کتاب ها رو نداره چه رایگان و چه پولی.

      نمیدونم کجاش باید سرچ کنم ولی آیدت رو بده تا اونجا داشته باشمت. ^^

    • نرجـس گفت:

      وای چه خوب*-*
      من از طاقچه می‌خونم.بهخوان شبکه اجتماعیه…
      اون بالای وبلاگ یه دکمه هست نوشته بهخوان؛ روش کلیک کنی صفحه من باز میشه^^

  13. Asal_na8 گفت:

    آها دیدمش*‌.*
    طاقچه دارمش ولی زیاد استفاده نمیکنم. اکثرا از یه کانال تلگرامی دانلود می‌کردم؛ که متاسفانه دیگه در دسترس نیست…

  14. چوی زینب دمدمی گفت:

    سلام سلاااااام. بالاخره یه وبلاگ جدید که باید دید این یکی چقدر قراره دووم بیاره😂

    +
    جوری خفن بود این پست که به یاد قدیما میخوام برم پیوندش کنم اصلا. TT
    چقدرررر موافقم با نتیجه ای که بهش رسیدی و همیشه هم حرفش رو می‌زدم ولی تو به شکل علمی توضیحش دادی.
    کتاب آدمخواران رو خوندی؟ این قضیه ای که گفتی اونجا هم به خوبی نشون داده می‌شه و جالب تر اینکه واقعیه
    خلاصه که.. خوش به حال بچه هایی که قراره معلمشون باشی🥹

    • نرجـس گفت:

      سلام سلام! ان‌شاالله که دووم میاره *صلوات فرستادن*
      +
      این پست؟ پیوند؟ TT
      این دقیییییقا همونی بود که بهت گفتم!!! که کتاب می‌خونم و فیلم می‌بینم توی ذهنم به هزارتا نظریه و کوفت و مرض ربط داده می‌شه و ازش می‌ترسم یجورایی’-‘
      نه نخوندمش. حتما میخونم!
      کتاب سالار مگس‌ها هم چیزی توی همین مایه‌هاست… اینکه چجوری یه مشت بچه تبدیل میشن به آدم‌هایی که هیچی به جز خودشون براشون مهم نیست.
      ذوق ذوق ذوقTTTTTTTTTTTT*

  15. چوی زینب دمدمی گفت:

    چرا که نه؟

    درسته دهن سرویس کنه ولی ویژگی خوبیه و آدم رو به اکتشافات جالبی می‌رسونه. ولی خب منم ذله شدم ازش.
    یعنی تو خوابمم دارم به همه چی فکر می‌کنم اصلا نمی‌تونم درست بخوابممممم:|||
    بعد درستم رو یه چیز نمی‌تونم تمرکز کنم که! هی مثلا یه خط کتاب میخونم دینگ! یه چراغ بالا سرم روشن می‌شه. باید برم یادداشتش کنم. هنوز همون خط تموم نشده باز یه دینگ دیگه و و و ..
    بعد می‌گن چرا انقدر روند مطالعه ت کنده-_-
    خب هزار و یک بدبختی داریم.
    معلومه دلم چقدر پره یا بیشتر بگم؟ XD

    کتاب خیلی کوتاهیه یک ساعته می‌شه تمومش کرد. ولی تکون دهنده!

    • نرجـس گفت:

      نمی‌دونمTT حس کردم لیاقت پیوند رو ندارهTT

      خواب! خواب! خواب! یعنی افکار قبل از خوابی رو رد کنیم تازه می‌رسیدم به خود اکتشافات درون خواب :’|
      معمولا سعی کردم ردی از خودم به جا نذارم و بعدا پاکشون کنم اما اگر یه روزی تصمیم‌گرفتی کتابی رو تو طاقچه بخونی و دیدی با انواع و اقسام رنگ‌ها هایلایت شده بدون من داشتم می‌خوندمش و هر رنگی یه معنی داره برای خودش، بعضی وقتا هم یه چیزایی نوشتم اینجا و اونجا تو کتابا که اصلا خودمم نگاشون می‌کنم حس می‌کنم دیوونه‌م چه رسد به بقیه ‘-‘

      عه؟ پس همین امروز وقت کردم می‌خونمش. ممنون 3>

  16. کالیستا گفت:

    بالاخره وایTT
    من یادم نیست چه پست‌هایی ازت خونده بودم فقط یادمه انقدر ازشون لذت برده بودم که تا خود الان هر دفعه اسمت رو می‌دیدم میزدم روی تصویرت بلکه وبلاگی باز بشه و بتونم دوباره چیزی ازت بخونمTT

    چه سیر جالب و آموزنده‌ای داشت این پست. به امید بیشتر خوندنتD’:

    • نرجـس گفت:

      سلام بر کالیستا!
      این مدت کنج عزلتی توی تامبلر برای خودم درست کرده بودم اونجا می‌نوشتم، دست سرنوشت و نت ملی دوباره ما رو به بیان رسوند D”:
      لطف داری کهTTTT

      if u know, u know :’D

  17. چوی زینب دمدمی گفت:

    برو بابا!

    اصلا بیا درباره ی این پروسه ی خوابیدن حرف نزنیم که داغ دلم تازه می‌شهTTTT
    چند وقت پیش داشتم می‌گفتم کتاب صوتی میذارم که صدای افکارم خاموش شه،افکار جدیدی با توجه به خود کتاب بیدار می‌شن که هی باید کتاب رو قطع کنم بهشون فکر کنم وگرنه اجازه نمی‌دن چیزی از داستان بفهمم😭😭
    هعی خدا. بیش فعالی داره ذهنمون.
    از دردسر های عظیم ne یوزر بودن. قسمت نمیدونم چندم:

    درمورد هایلایت.. منظورت کتابیه که با همین اکانت خودت بخونم دیگه؟ چون با اکانتای دیگه که نمی‌تونم هایلایت مایلایت کس دیگه رو ببینم😁
    اتفاقا که باحاله امیدوارم به همچین کتابی برسم. خیلی حال می‌ده بفهمی کسی که داشته کتاب رو میخونده هر لحظه داشته به چی فکر می‌کرده. یه نوع دفتر خاطرات متفاوته!
    حتی نوشته ها و هایلایتای خودم از کتابا هم برام جالبن وقتی بعد مدت ها برمیگردم سراغشون.
    فعلا که توی توتو چان هایلایت و یادداشتی نبوده🥲

    • نرجـس گفت:

      ایموجی آدم رونده*

      وای وای وای! یعنی ببین بعضی وقتا یه اپیزود رو بیشتر از سه-چهار بار گوش می‌دم چون هر سری وسطش فکرم رفته ناکجا آباد و نفهمیدم کتابه چی خوند و چی شد *ایموجی زدن تو صورت*

      آره با همین اکانت. مال من و شما نداره که^^
      بعد می‌فهمی اون یه دیوونه روانی بوده XD
      توتوچان رو گمونم پاکشون کردم نوشتم تو دفترچه‌م. ولی اییینقدر این کتابو دوست داشتم که ولم میکردی از خط اول تا خط آخرشو هایلایت می‌کردم T^T

      پی‌نوشت: زینب! زینب! زینب!
      این چه کتاب مریضی بود؟ حالم داره بهم می‌خوره. واقعی بود؟ همه اتفاقاش واقعی بود؟
      خداوندا!

  18. چوی زینب دمدمی گفت:

    یکی از دوستام که جنوبیه هم تاحالا برف ندیده بود و روزی که اومد شهرمون و همو دیدیم،برف داشت می‌اومد و اولین باری که برف می‌دید مصادف شد با ملاقاتمون باهم *_*

    بیا امیدوار باشیم توهم اولین برف زندگیت رو روزی که بالاخره همو ببینیم می‌بینی:))

  19. خاله ریزه با قاشق سحر آمیز گفت:

    خیلییییی ذوق کردم از اینکه وبلاگت رو دیدم و بازم نوشته‌های قشنگت رو خوندم.
    ذهنم رفت سمت سال اول دانشگاه اون وبلاگ قبلی …..🥲
    خوشحالم از اینکه رفیقی مثل تو دارم بچه جون ، مایه افتخارییییی خانوم معلمِ با سواد
    ⁦: )

    • نرجـس گفت:

      لطف داری کهT-T~~
      نترس اون نوشته‌ها، آهنگی که شب یلدا خوندیم هممشون جاشون امنه در یک مکان خصوصی ذخیره‌شون کردم! :دی
      ذوق مرگیده می‌شم که اینجوریT^T\~~~~
      ممنونم بچه‌جون♡

پاسخ دادن به Far Han لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *